www.heratonline.com


محترم احمــد شـاه فــرزان، مصاحبه ی جـامعی را در دوران جهاد با شهید احمد شـاه مسعـود انجـام داده بوده است کـه متن این مصاحبه هم در کتابی به ارتباط شهید احمد شاه مسعود به چاپ رسیده است و هم در سایت های مختلف به نشر سپرده شده است. اینک همزمان با سالروز شهادت شهید احمد شاه مسعود متن مصاحبه مذکور جهت مـزيـد معـلومـات در ابعاد زندگی آن شهید تقدیم خوانندگان میگردد

متن مصاحبه

" جناب احمد شاه مسعود، لطفأ از دوران کود کی خود بگوييد، ازسال هایآغازين مکتب، دوره ابتدايی مکتب را در کجا خوانده ا يد، آيا خاطره ای هم ازآن ايام وآن مکان به خاطر داريد؟ "

چون مرحوم پد رم ـ د گروال د وست محمد ـ قـومـانـدان ژانـدارم پليس هـرات بود، من صنف دو تا چهارم را در هـرات درس خواندم، خوب يادم هست وقتی که به هرات می آمد يم در دو طرف جاده « ميرداود » درخت های ناژو صف کشيده بودنـد وهمچنين به خاطـر دارم؛ روزی که با پد رم به طرف مکتب می رفـتم، گـلد سته های مسجد جامع هرات را نشانش دادم و سوال کردم، ايـن جا کجاست؟ من در مکتب « مؤفـق » درس می خوانـدم ، درآن جا، پـد رم مـرا نـزد يک مولـوی گذاشت تا قـرآن وعلوم د ينی را نيز بياموزم. آن مرد روحانی، مد رس مد رسه جامع بود، از نـزد آن عـالم فـيض زيـادی بـردم. پـد رم با او د وست بـود وبيشتر شب ها نـزد ش می رفـت.

" ازمادرتان، ازقبله گان تان، از روز اول مکتب وازمحبت های شان چيزی به ياد داريد؟ "

پـد رم به تعليم وتـربيت ما « من وبـرادرانم » علا قـه ای مفـرط داشت، به ما معلم خصوصی گـرفته بود، د رعـين حال خودش هم به د رس ومشق های ما رسيد گی می کـرد. واما مـاد رم، نسبت به من خـيلی محبت داشت ومـن هم ماد رم را د وست داشتم، ايشان به من زحمت زيـادی کشيد ند ومن به ماد رم وابستگی خاصی داشتم ، واو سرشار ازمهـر مـاد ری بود. واما خاطره ی روز اول مکتب، ماد رم موها يم را نـوازش کرد، و مـرا راهی مکتب ساخت. مهر ومحبت هـای ماد ر فـرامـوش نـاشد نـی اسـت !

" روابط شما با برادران وخواهرهای تان چگونه بود؟ "

خوب معلوم است ، د وستانه وصميمی. خواهرها وبراد رهايم را مساويانه دوست داشتم. پد رم نظامی بود، سعی داشت ما را خوب تربيت کند. نظم و تربيت در زند گی خصوصی.

" در دوران بچگی، مثل همه ی بچه ها، چه رؤيايی در سر داشتيد، مثلأ فکر نمی کـرد يد، روزی مثل پـد ر تـان لباس نظامی بپوشيد؟ "

رؤياها وآرزوها، د رخوی وخصلت هـرانسانی است، من هم رؤيـاهايی د ر سر داشتم، آن هم د ر عالم نـوجوانی. وقتی بچه بود م، چون قبله گاهم صاحب منصب نظامی بود، هميشه فکر می کرد م که بايـد در زنـد گی از پـد رم جلوتـر وبيشتر پيشرفت کنم. واين يکی از آرزوهايم بود وايـن د رحال بـود که من به د رس هـايـم علا قه ای نشان نمی دادم. گـرچـه من ويحيی ود ين محمد براد رهايم، پيش ملا هم د رس « آموزش قرآن » می خواند يم. ولی من د نيای د يگری داشتم که در آن سير وسياحت می کردم. يکروز ملا، من وبراد رم را درس می داد، پد ر ومادرم خانه نبود ند، باد ورق کتابم را به هم زد ، همان طوری که نشسته بودم ، زيرلب زمزمه هايی برای باد کرد م، ملا عصبانی شد وگفت: « برو ريسمان بياور!»
از جايم جستم واز خانه گريختم وملا درخانه مانده بود، پد رم که با خبر شد، گفت:« چـرا اين کار را کـردي؟» مـن چيزی نگفتم، پد رم خند يـد ومن د يگر پيش آن ملا درس نخواند م.

اينکه چـرا من در ابتدا به درس علا قـه نداشتم، شايـد علتـش اين بوده باشد که مـرا د رسن پنج سالگی به مکتب گذاشته بود ند، سنی که نمی دانستم درس چيست. بعد ش که امتحان دادم به صنف« کلاس » سوم قبول شدم. تا اينکه به ليسه استقلال شامل شدم، تا صنف د وازده در درس رياضی ضعيف بودم ، يحيی براد رم اول نمره بود، به من می گفت : « اين سوال رياضی به نظرت چطوری حـل می شود؟ » من به او می خند يـدم که چـرا ازمـن می پـرسی. تا اينکه روزی معلم رياضی به من گفت: « رياضی تـو خـوب است، بيشتر بخـوان» همين تشويق ها بـرمن تأثير گذاشت، درحالی که د ر رياضی ولسان فرانسه ضعيف بودم ويا توجه نداشتم. به برادرم احمد ضيأ گفتم، تا کتاب های رياضی وفارسی به من تهيه کند، اوايل سال تحصيلی بود که تصميم گـرفـتم خـوب درس بخـوانـم، درنيمه ی دوم سال تحصيلی، شب هـا را تا نـزد يک صبح درس می خواندم که مرا همان جا خواب می برد. پد رم می گفت: « کمتر درس بخوان مريض می شوی.» درهمين زمان و درطول اين جد يت بود که من معلم رياضی همصنفی « هم کلاسی » هايم شد م. همان تشويق ها باعث شد که به درس هايم، به طـور جدی بپردازم. آنـقدر درس هايم را جدی گـرفته بود م که اکـثر اوقـاتم صرف درس خـواند ن می شد. روزهای جشن استقلال بود. رفـته بـودم نندارتون به تماشا، کتاب مثـلثات خـريد م. خـواند م وخواند م. ده روز بعـد کاملأ ازبـرکرد م. هم صنفی هايم به من می گفتند چطور درس هـايت خـوب شده. سرانجام رياضی ام آنقـدر خـوب شده بـود که کورس« کلاس» رياضی بازکرده بودم وشاگرد هايی داشتم.

" د ر دوران بچگی چه بازی هايی را د وست داشتيد؟ آيا با بچه های ديگرمی جوشيد يد؟ "

خانه ما د ر کارته ی پروان بود، آن جا د وستان خوبی داشتم، که پنجاه ـ شصت نفری بود ند. آن وقت ها من در صنف هفتم ليسه« دبيرستان » استقلال بود م. که د ر بازی ها فـرمانـدهی بچه ها را به عهده داشتم. يکروز بـين من و بچه ای بـنام بريالی، که ما اورا« بـری » صدا می کـرد يـم، دعـوا شد. او که از بچـه هـای « سفيد چهـر» پنجشير بـود، رفت تـا دوستانش را جمع کند. من که توسط يکی از دوستانم با خبر شدم. من هم درمقابل او، دوستانم را خبر کرده ويک جا جمع شد يم. پنجاه ـ شصت بچه ی هم سن وسال مجهز به« ُغـلک» د رکوهپايه های کارته ی پروان موضع گرفته بود يم. من به بچه های د يگر گفتم، هـر وقت که د ستور داد م، همزمان از « ُغـلک» های تان برای د فـاع استفاده کنيد، همـين کـه مـوضع را منـاسب د يـد م، د ستـور دادم، همهء بچـه هـا که بـا « ُغـلک » هـای شان آماده بـود نـد، باهـم وهمـزمان بــا « ُغـلک » های شان به سوی مواضع بچه های حـريف، سنگ رها کـرد ند. بين ما نبردی با « ُغـلک » د ر گرفت. آنها که تعداد شان ده ـ بيست نفرمی رسيد، مجبور به عقب نشينی شد ند واز آن به بعد من فرمانده آن گروه از بچه ها شدم.

من به فوتبال هم علا قه داشتم، يک تيم فوتبال داشتيم که د رآن بازی می کرد يم، بچه ها به من گفتند تو مربی ما باش، من قبول کرد م ومربی آنها شدم. تيمی که نجيب الله ـ آخرين رئيس جمهور د وران کمونيستی ـ عضو آن بـود، آنها مسابقه ای ترتيب داده بود ند که من مربی گری آن بازی را به عهده داشتم. پس از پايان مسابقه، نجيب الله به من گفت : « تو چرا داوری می کردی، چه کسی تو را مربی کرده؟ » بين ما مشاجره ی لفظی پيش آمد، فـردايش گروه د وستانم را جمع کرد م وآنها ميدان فوتبال را پر ازسنگ کرد ند، گروه دوستان « نجيب الله » دوازده نفر بودند ونزديک بود بين ما دعوای سختی بوجود آيد. ـ کسی چه می دانست، روزی من به کوهها و دره های پنجشير بروم وعليه « نجيب » بجنگم و او تا آخرين روز حکومتش برضد من ومن برضد او باهم ستيز کنيم.

صنف د وازدهم بود م، کورس تدريس رياضی داشتم. با همان بچه های همد وره ام، روزی به مسجد« حاجی مير احمد» رفـتيم. ما يک صـف بزرگ بود يـم. به ملای مسجد گفتيم: « ما آمده ايم تا به ما قـرآن بياموزی، سيد يعقوب امام جمعه ی آن مسجد بود، قبول کرد. ما شب ها می رفتيم مسجد، قـرآن می آموختيم، جالب اين جاست که همان د وستانم با من به پـوهنتون « دانشگاه » راه يافتند. « شعله يی » ها « طرفداران شعله ی جاويد» هم همان وقـت کـورس هـايی را دايـر کـرد نـد وفعاليت دا شتند. « صبور » يکی از د وستانـم، هميشه د رکـنارم بـود، بعـد هـا د ستگير شـد و به زنــدان « دهمزنگ» افتاد وهمان جا شهيد شد.

" قبله گاه شما، صاحب منصب بود، احتمالأ ايشان با د وستان شان دورهم جمع می شد ند، آيـــا شما در نوجوانی، درآن جمع شرکت می کرد يد؟ وآيا اين دورهم آمدن ها، تأثيری هم برشما گذاشت؟ "

پد رم د وستان زيادی داشت وهمه آگاه به مسايل سياسی روز بـود نـد، می آمد ند خانه ی ما، باهم بحث می کـرد نـد، محور اصلی جر وبحث شان، اوضاع سياسی روزجهان وکشور بود.
طبيعی است که تحت تأثير قـرار می گـرفتم. روی آيـنده ام خـيلی تـأثـيرگـذار بـود. جنرال « مودودی» قـومانـدان پوهنحی « دانشکده » انجنيری « مهندسی»، جنرال غلام علی وجنرال های د يگر به خانه ی ما، نـزد پد رم می آمد ند. مسايل سياسی روز، داغ بود ومن به سخنان شان گوش می داد م وبرداشت هايی می کردم.
من د وست داشتم به حـربی پـوهنتون « دانشگاه افسری» بـروم، پـد رم می گـفت :« بايـد فـاکـولـته ی طـب و يـا انجنيری را بخوانی.» تا اينکه يک شب جنرال غلام علی خان به خانه ی ما آمـد. من به او گفتم :« می خـواهم در حربی پوهنتون د رس بخوانم وافسرشوم.» جنرال غلام علی با تأثر گفت:« ای کاش من داکتر و يـا انجنير می بـود م. مـن سـی سال د ر نيروهای مسلح کشور خدمت کرد م، چه حاصل؟» آن جا بود که تأمل کرده وکنجکاو شدم که چه بايد بکنم وچــه رشته ای را انتخاب کنم. تا اينکه جنرال « مـودودی» هم به من گفت : « کشورما به رشته های طب وانجنيری و... نـياز مبرم دارد، نه رشته های نظامی.» همچنين « روح ا...» يکی از دوستانم نيز به من گفت :« به پلی تخنيک برو، پشيمان نمی شوی.» او مرا به نزد يک ساختمان زيبای پوهنتون پلی تخنيک برد وآن جا را نشانم داد. من با خـود گفتم، بايـد بـه اين مکان راه يابم، تا اينکه در امتحان کنکور قبول شدم وبه آرزويم رسيد م ولی ...

" ازليسه ی استقلال بگوييد. ازاولين روزهای آن وازچگونگی روابط تان با همصنفی های تان بگوييد؟"
همان روزها، همان د وران ليسه وبا همصنفی هايم، بهترين د وران زند گی ام بوده، فوتبال بازی می کرد يم،د نيايی از شور وشوق وجوانی بود، بهترين خاطرات د رهمان د وران در انسان شکل می گيرد وشخصيت انسان رشد می کند.

" فعاليت های سياسی شما از چه سن وسالی شروع شد؟ "

تاجايی که به خـاطـر دارم، فعـاليت های سياسی من ازصنف نهم شـروع شد. چـون درآن زمان، احــزاب وجـريـان هـای سياسی در ليسه ها فعال شده بود، من هم با د وستانم د راين محافل شرکت جسته وبا د يگران جر وبحث می کرد يم. وکم کم علا قه مند به مسايل سياسی روز شد م.

" درصنف ازجمله شاگردان شوخ بود يد، يا گوشه گير؟ در رد يف اول صنف می نشستيد ويا درآخر؟ "

آد م گـوشه گيری نبود م، با د وستانـم معاشرت داشتم. فـوتـبال وکاراته بازی می کرد يم و بـرايم فــرق نمی کـرد که بـه رد يـف اول صنف بنشينم و يـا د ر آخـر صنف.

" شعر وموسيقی انسان را د ر رؤيا فرو می برد، شما کدامش را ترجيح می دهيد؟ "

اشعـار حـافـظ را د وست دارم، هميشه می خـوانـم، شعـر حافظ مـرا متحول می کـند وبه مـن الهـام می بخشد. مـوسيقی احساسات د رونی انسان را بر می انگيزد، و شعر وموسيقی د رهر انسانی اثـر می گذارد.

" انسان ذاتأ موجود عاشقی است، نظر شما د رمـورد عشق چيست؟ آيا جنگ عشق را در انسان نمی ُکشد، ايـن طـور نيست؟ "

جهاد د ر راه خـدا، وطـن وآزادی، آرمان من بـود، چه عشقی والاتـر ازايـن؛ عشق بـه خـدا، عشق به مـرد م، عشق به آزادی انسان. تلاش بـرای رهايی انسان از بنـد و زنجـير، وقـتی که انسان چنـين عشقی داشته باشد وبه پـاس از آرمانش جان برکف بگذارد وبه خاطرصلح وآزادی « جهاد » کند. تا انسان به حـق طبيعی وانسانی خـود، يعـنی به آزادی، دســت يابد، عشق به خـودی خـود معنی می شود.

" پـوهنتون « دانشگاه »، فضای شاعــرانه ی آن، درخـت هـای بـيد مجنون وجـوانان شـاد، آيـا خاطره انگيز نبود؟ دلتان نمی خواهد آن روزها، دوبـاره تکرار شـود؟ "

د ر زند گی لحظاتی است که تکرارنمی شود. من د رآن زمان، مصروف د رس خـود بـودم. هـرگـز بـه ايـن روزها فکر نمی کردم. می شود گفت همان دو سال پوهنتون، از بهترين د وران زند گی ام بود، تا اينکه آن کود تای نافـرجام 1354هـ 1975م شکل گرفت وکشمکش های سياسی، زند گی مخفی د وران داود ـ و پس از آن نبرد مسلحانه ی سال 1354 دره ی پنجشير، که با شکست همراه بود، سرنـوشت مرا عـوض کـرد.

" آيا در پوهنتون « دانشگاه» به سياست روآورد يد ويا در وقت د يگر؟ انگيزهء تان چه بود؟"

قراری که قبلأ هم گفتم، از نوجوانی د رخانه، تحت تأثير صحبت ها وتبصره های پد رم و د وستانش قرار می گرفتم، پد رم شب ها به اخبار وتفاسير سياسی راد يو ها گوش فرا می داد. گاهی که وقت نداشت به من می گفت اين کار را بکنم من اخبار را گوش کرده وبا نقشه تطبيق وبه پد رم بازگو می کردم. پد رم از شوروی ها واز اهداف شان د رافغانستان و منطقه سخن می گفت. او اهداف « شوروی» را که توسط جـريان های د ر نيروهای مسلح فعال بود وبايد د ر افغانستان بـر آورده می شد، ـ يعنی توسط اعضای حزب خلق وپرچم ـ با اهداف سياسی اين دوحزب، تحليل وتفسير می کرد که مرا بـه اند يشه وا می داشـت.

" ازسال 1352 ـ 1973م ـ که پـوهنتون کابل کانون اوج کشمکش هـا و رقـابتهای سياسی شـده بود، آيـا شما هم درآن کشاکش ها مستقيمأ شرکت داشتيد؟ "

د رآن سـالها بيـشتر به فکـر د رس بـود م، عـلا قـه داشتم د ر زنـد گی و د رسهايـم پيـشرفت کـنم تـا د ر آيـــنده بــرای کـشورم مفـيد بـاشــم.

" از دوستان دوره ی پوهنتون تان می توانيد اسم ببريد، آيا بعد ها هم آنها را د يد يد؟ "

د ر آن جا « صبور» با من رفيق بود، وبعدا ها در جريان مبارزات من، خيلی ها به من پـيوستند.

" چطور متوجه شد يد که درلست « سياه » داود خان هستيد؟ با چه کسی و يا کسانی وبه کجا رفتيد؟ "

سال 1354 ـ 1975م. ـ سال پـر ماجـرايی بود، تعـداد زيادی از اعضای نهضت جـوانان مسلمان ـ دو صد نـفرـ تـوسط پليس داود خان د ستگير وبه زندان افتادند. جگرن محمد غوث « ازاعضای نزد يک خانواده ی ما » ازجمله ی آنان بود. بعـد از ظهر خبردار شد يم وبه « قرغه » رفتيم. يکی از خويشان، به خانواده ام خبر داده بود، بعـد بـرای من هم دوسيه « پرونده » د رست کرده بود ند. پليس در تعقيب من بود، کود تای حکمتيار خيلی پيش از موعد وبی نتيجه ماند.

" می گـويـند در سال 1354 ـ 1975م ـ د ر د ره ی پنجشير گـــروه چــريکی را تـشکيل وچـنــد ولسوا لی را به تصرف خـود در آورد يد، چرا شکست خورد يد؟ "

در آن سالها، حرف حکمتيار اين بود که ازاطـراف کابـل بايد حرکتی شروع شود ـ يک قيام مسلحانه ـ تا بهانه ای بـرای بيرون آورد ن تانک ها پيدا شود. آن هم به د ستور« عبدالکريم مستغنی » ـ معاون وزيـر د فـاع وقت ـ که حکمتيار ادعا می کرد با وی در ارتباط است. نقشه اش اين طور بود : « آن گاه که تانکها به بهانه ی سرکوب شورشيان بيرون بيايند. سپس تانکها د ريک عمل برعکس و پيش بينی نشده، راديو کابل وارگ داود خان را بگيرند وکـود تا شکل بگيرد واجرا شود. اين بـود که گـروه چـريکی د ر پنجشير« 80 کيلو متری کابل » تشکيل شد، که همه از جوانان تحصيلکرده بود ند. روی اين اميد که د رکابل کود تا خواهـد شد، نبرد را با سلاحـهای کمی که داشتيم، آغـاز کـرد يـم، ولسوالی هـای «حصه اول» حصه د وم و « رخه » را تصرف کرد يم. د رآن جا، د ر انتظار مانـد يم. به راد يو گـوش می داد يم که، کـود تا به نتيجه ای برسد؛ ولی نتيجه آن شد که فکرش را نمی کرد يم؛ نيروهای د ولتی از مرکز برای سرکوب چريک های پنجشير شتافتند وچون مردم با ما نبود نـد، شرايط برای نبرد های مسلحانه مهيا نشده بـود، و يا به عبارت د يگر، مـرد م انگيزه نداشتند؛ زيـرا داود را يک فـرد مسلمان می دانستند. بـر اين اساس، گروه چريکی نـوپا وکم تجربه ی ما توسط نيروهای مسلح داود خان به شد ت سرکوب شد، تقريبأ نيمی از نيروهای ما زخمی و شهيد شد ند، واز کـود تا خبری نشد ومن بـا عده ی د يگر مجبور به هجرت شده وبه پاکستان رفتيم.

" بـا چنـد نفـر بـه پـا کستان مهاجـرت کـرد يـد؟ "

د رسال 1354 که با تعـدادی به پاکستان رفتيم، دوباره به کشور برگشتيم، من اکثرأ د ر داخل بود م. ما بايـد به مـراکـز کمونيستها حمله می کرد يم؛ جنرال « حيدر رسولی» را بايد از سر راه بر می داشتيم . ببرک کارمل و تره کی، نيروهای نفوذی شاخه حزب خلق د ر نيروهای مسلح داود خان، سد راه بودند. ازطـرفی د ر بين ما نيز اختلا ف نظر وجود داشت، به ويژه بين من وحکمتيار، تعداد ما 54 نفر بود، بايد يک عمليات انتحاری انجام می شد. چـون اين حـرکت سازماندهی شده نبود، من مخالفت کردم، د رآن زمان وشرايط، حزب خلق، شاخه ی نظامی اش توسط « امين رئيس جمهور د وران کمونيستی » اداره می شد ود ر نـيروهـای مسلح قـد رت داشتند. ازطـرفـی هـم ذهنيت « داود » را کـمونيستها نسبت بـه « نهضت جـوانان مسلمان » خراب کرده و« داود » هم کـوچکترين حـرکتی که ازجانب نيرو های ما صورت می گـرفـت، زير نظر داشت؛ در اين وقت شاخه ی نظامی « نهضت جوانان مسلمان » به دست حکمتيار بود، واو بود که بايد کارهارا سازمانـدهی می کـرد، حکمتيار می گفت: « بايد کـود تا کنيم» اما جنرال مستغنی بهانه ای بـرای ايـن کار نـداشت، من در ابتداء با نمايندگان حکمتيار اختلا ف نظر داشتم. که د ر پشاور، اختلا فات من وحکمتيار به اوج خود رسيد.

" آيـا والد ين تان با اين کارهای شما، آن هم درآن سن وسال کم، شمارا ملامت نمی کرد ند؟ "

پد رم هميشه به من توصيه می کرد که د ر س های خود را بخوانم ، بعد راه خود را انتخاب کرده وبه آن راه بروم. من آنهارا د ر يک عمل انجام شده قرار داده بود م، البته خود آگاهانه راهم را برگزيده بودم ووالدين من هم چيزی نمی گفتند.

" گويا در پاکستان با حکمتيار مشاجره کرده بود يد، اصل موضوع ازچه قرار بود؟ "

به خـاطـر طـرز کـارش، به خـاطـر خـود خـواهی هـايش، بارهـا وبارهـا با هم مشاجره ی لفظی داشتيم وحتی چند بار با يکد يگر گـلا ويـز شـد يـم.

" گـفته می شــود در پـا کستان حکمتيار از شـما به« ذوالفـقارعلی بـوتـو» چـيزهـايی گفته بــود، درنتيجه شما وانجنير جان محمد را پليس پاکستان دستگير کرده وشما ازچنگ پليس فـرار کـرد يـد وبـه کابل برگشتيد، سرنوشت انجنير جان محمد چه شد؟ "

ما د ر پشاور بـود يـم، مـن وانجنير جان محمد و انجنيرايـوب، به« جاجی » رفـتيم وبه سفـيد کـوه، د ر« پـاره چـنار» حکمتيار به ما ملحق شد. من گفتم : برادران ما بندی هستند، بايد هرچه زود تر دست به کار شويم، باز به حکمتيارگفتم: « ما د ر اين کود تا شکست خورد يم، کارهايت از ريشه خراب است.»
اختلا ف بين ما تشد يد شد، آخرين گفته ام ايـن بود که: « رهبر کيست؟ » ما ُنه نـفر بـود يـم، حکمتيار می گفت، بـايـد شـورا داشـته بـاشيم، انجنير جان محمد مخـالـفت کـرد. حکمتيار با او د رافـتـاد. گـرچـه د رآن زمـان، اسـتاد ربـانـی وحبيب الرحمن ازجمله رهبران نهضت بود ند، د ر کنارآن شورا هم داشتيم، ولی حکمتيار می خواست يک شورای جد يد داشـته باشـد. د ر ايـن شـورا چهار نـفرطـرف حکمتيار را داشتند وپـنج نـفر با من بـود نـد. حکمتيار می گفت: « به بمب گذاری شروع می کنيم.» من گفتم، اگر با جنگ مسلحانه آغازمی کنی خـوب، وگـرنـه ايـن « برنامه هايی که تـو داری به ويرانی وتباهی کشور می انجامد واز آن سودی عايد ما نخواهد شد که به نفع جنبش ما باشد. بار د يگر حکمتيار پانـزده نفر را به شـورا معرفی کرد، د رهمين زمان بود که استاد ربانی به پاکستان آمد. حکمتيار که تا ايـن زمان ادعا می کـرد، جـنرال« عبدالکريم مستغنی » از د ست کمونيست هـا آزرده است و کـود تـايی را عليه داود خان تـرتيب می دهـد، د رآن وقت ما فهميد يم که اين مسأله صحت ندارد و د روغ است وکود تايی هم در کار نيست.
در اين کشاکش با حکمتيار، موجب شد که عده ای از ما، ازحکمتيار بريده و به استاد ربانی بپيوند يم. د و باره با هم يکجا شد يم، قاضی « امين » د ررأس بود. حکمتيار، استاد ربانی، حقانی، مولـوی محمد نبی ود يگران د رايـن جمع بـودنـد. قاضی « امين» که آمد، بابر، ملک يـونس، وکيل احمد خان پاکستانی به ايتاليا رفتند و استـاد ربانی به عـربستان سعـودی وتـرکـيه رفـت. حکمتيار می گـفت:« استاد ربانی را بايد ازجمعيت بـيرون کنيم.» د ر همين زمان بـود کـه انجنير جان محمد گـم شد، اين حاد ثـه همه ی مـارا تکان داد، در پی اين امر شايعات داغی پخش شد که انجنيرجان محمد با داود رابطه داشته است. صدای اورا هم ضبط کرده بود ند؛ به اصطلاح با اين کار از او اعتراف گـرفته بـود ند، که با داود د ر ارتباط بوده، جان محمد گفته بود:« مسعود هم با داود رابطه دارد.» ايـن جا بـود که به عمق فاجعه پی بـرد يم وفهميد يم که توطئه چگونه شکل می گيرد.
حکمتيار به سران پاکستانی ها گفته بود :« مسعود نمی گذارد ما کـود تا کنيم. » من به خانـه حکمتيار بـود م کـه يک موتـر پاکستانی آمد آنجا، مرا با خـود به مرکـز پليس بـرد نـد، د ر آنجا با يک صاحب منصب « کـلو » و« بابر » رو بـرو شد م، همين دو نفر حکمتيار را رشد و پرورش داده بود نـد، در همين زمان بـود که انجنيرايوب هم سر رسيد، ما به عمق توطئه پی برد يم و تفنگچه های خود را کشيد يم. « بايد متذ کر شوم که من هميشه دو تفنگچه به همراه داشتم، چه در افغانستان وچه در پاکستان» پليس پاکستان تهد يد مارا جدی گرفت وما توانستيم از آنجا جان سالم بد ر ببريم. اين در حـالی بـود که بـا خـبر شد يم، انجنير جان محمد و دو نـفر د يگر را شهيد کـرده انـد. گفته می شـد کـه به دسـتور بـوتـو، اشخاص فوق الذ کر به حکمتيار تحويل داده شده و متعاقب آن سر به نيست شد ند. خـواسته ی حکمتيارايـن بـود که من فرار کنم، ولی من استقامت کرده، تا کود تای ضيأالحق آن جا ماند م.

" می گـويند مردم پنجشير با قيـام شان درسال هـای اول جهـاد يعنی سال 1358ـ 1979م درکنار تان ايستاد ند، قيام مردم ازکجا شکل گرفت، شما چـطوراعتـماد مـردم را جـلب نمـود يـد ونـبرد مسلحانه مجاهد ين چگونه شروع شـد؟ "

د رجوزای 1358ـ 1979م ازطريق نورستان آمد يم پنجشير. گـرچـه گتروه های د يگر هم در پنجشير کار کرده بودند، درگام اول من ليست تمام اقوام ودهات پنجشير را يادداشت کردم. وبه هر يک از نخبگان وموی سفيدان نامه نوشتم، تذکر داد م که چقدر تفنگ و چند نفر داريد. آن طـرفی که خـط مـرا می خـوانـد، يعنی کلان قريه، خيلی زود با من تماس گـرفته می شـد. مـن شـب و روز کـار می کـرد م، کـارت عضويت می فـرستادم. بـا وجـودی که در دره ی پنجشير حـزب اسلامی وحرکت انقلاب هم روی مردم کار کرده بودند، ولی من با مردم ارتباط مستقيم بر قرار کرد م.

ابـتداء از منطقه ی « سفيد چهر» شروع کـرد يـم. شبها هم کار می کرد يـم، مـرد م از قـريـه های مختلف بـه مـا مراجعه می کرد ند که چقدر تفنگ دارند وچند داو طلب. د راين وقت دولت « تره کی » ازحضور و پويايی ما در پنجشير با خبر شد. د ولت بين مردم بومی تفنگ توزيع کرد، بی خبر از اين که آن هايی که از دولت تفنگ گـرفته بود نـد با ما در ارتباط بودند. يک روز چند جيب را د يدم که به طرف ولسوا لی« دشت ريوت » می رود ـ د ر علا قه داری آن جا جنگ شده بود فورأ تصميم به نبرد مسلحانه گرفتم، ريش سفيدی تا مرا ديد گفت:« ما آماده باش در کنار شما هستيم.» حاجی ظـاهـرآمـد پيش مـن د ر« سفيد چهر» درآنجا چند نـفر خلـقی« کمونيست » را گـرفتيم وبـه« خنج » آمد يـم وآن جـا بـه « عمرض» رفتيم وسپس به « خارو » رسيد يم. در بالای دره ی پنجشير جنگ بود وگروه ما در همين منطقه، به کمين نشستيم. سلاح های ما چند قبضه تفنگ موش کش وچند بمب د ستی بـود همين که نـيروهای د ولتی را در تير رس خود يافتيم، چند بمب دستی به طرف شان پرتاب کرده وتيراندازی کرد يم، آنها به ما تسليم شد ند، د راين عمليات از نيروهای د ولتی يک نفر زخمی شد.

نيروهای کمونيست به سرعت به سراغ ما آمدند تا نيروهای مارا قلع وقمع کنند. تا به خود مان آمد يم د يد يم که نيروهای دولتی با « په پشه » « نوعی مسلسل » روی ما ضربه کرد ند، ما نيز به آنها امان نداده وتيراندازی را شروع کرد يم، زد وخورد ادامه پيدا کرد. فکرکنم شب شده بود. طی اين عمليات يکنفر شهيد داشتيم که ازمنطقه « متاء » بود و يک نـفر را که زخمی شده بود، ملا ملنگ « ملا جليل » که نمی دانست که آن زخمی، خـودی است و يا دشمن، سر اورا روی زانوهايش گذاشته بود، تا اينکه سرمعلم عزيز گفت: او از نيروهای خلقی است.

همان شب مردم با بيل و چوب وکلنگ به ولسوا لی « فرمانداری » يورش بردند. مجاهد ين بايد مردم عصبانی را همراهی می کرد ند. چـرا که می دانستم، حملات دسته جمعی تلفات بيشتری به همراه دارد. « گلستان » صدا کـرد:« آمـر شما کيست؟! » بعد گلستان گفت:« يک بچه ی جوان آمر شان است.»

من به مردم گفتم از« خارو» بالا برويد واز « پيشغور » هم. در ولسوا لی « زنه » جنگ شد. کمونيستها سخت مقاومت می کردند، د راطراف ولسوا لی « فرمانداری» « زنه » تانک مستقر بود، مصطفی « هدايت ا...» می خـواست تانک را با راکت بزند که من به طرف « برد يم» « نوعی تانک زرهی » فـيرکردم که به هـد ف اصابت نکرد. صبح زود جنگ از نو شروع شد، شکست خورد يم، نتوانستيم مواضع نيروهای دولتی را تسخيرکنيم. به اين دليل که تجربه ی کافی نداشتيم. دراين احوال متوجه شدم که نيروهای ما روحيه ی شان را از دست داده انـد وبايـد من ابتکارمی کـردم. مصطفی را کنار کشيدم وگفتم :« بايد اين جا را بگيريم.» بعد به مجاهد ين گفتم : « پنج نفر فدايی می خواهم. » ازبين چريکهای جوان، امان و ابراهيم ومصطفی، داوطلب شدند، « زيکويک » دشمن مواضع مارا هـد ف قـرار می داد. د رحالي که يک عــده از مجاهــد يـن رو در رو بـا کمونيستها می .جنگيد ند، پنـج فـدايی پيشروی کـرد نـد، آخـريـن مـوشک را فـير کـردم

Copyright © Mohammad Youssof Qawwam, All rights reserved to Heratonline.com
کليه امتيازات و حقوق اين سايت محفوظ ميباشد
Phentermine - Please promote this Phentermine Resource Online site by keeping this counter as it is.

There are currently : visitors online.
Powered by:
Online Count.
Seven days report