www.heratonline.com


سوزن زر و جامه سفید
بمناسبت قیام 24 حوت هرات باستان
مرحوم استاد خلیل الله خلیلی

مبارکست بنام تو افتتاح کلام
تبارک اسمک یا ذالجلال و الاکرام

شام بیست و یک رمضان در گوشه آوارگی در اسلام آباد غرقه در آرزو های در هم شکسته با خود نشسته بودم. اندیشه گذشته گریبان دل را گرفته از سالی به سالی و از شهری به شهری می گردانید.

ناگهان قاصدی حلقه بر در کوفت و سالکی گام پیش نهاد. آن یکی را از جامه و دستار نکهت باروت و خون به مشام می آمد و این دیگر در حرف هایش رسالت راستان و شهنامه شهیدان نهفته بود.

آن از امیر مجاهد و سردار ملی و یارانش و شمشیر دارانش حکایت میکرد و این از باغچه انصاریان و الهی گویانش از بهارستان جامی و سخنورانش سخن میراند.
گذشت آن روزگاری که شاعری گفته بود:

بشهر عشق ندانم چه فتنه بر پا شد
که قاصد آمد و آهی کشید و هیچ نگفت

اینک به شهر عشق هزاران فتنه بر پا شد ، قاصدان آمدند و گونه گونه سخن بر لب داشتند. سخنانی امید بخش ، غیرت آفرین، معرکه آرا ، تاریخ ساز ، نشاط انگیز مانند صبح و روشن چون ستاره و همین گونه سخنانی آلوده بخون شهیدان و اندوده بمرگ جوانان ، آغشته بماتم نو عروسان ، رنگین بداغ جگر سوختگان و مشحون بدستان گلگون قبایان.

نشستند دفتر دل باز کردند
حدیث درد را آغاز کردند

مرا نیز که روزگاریست بکردار عقاب پر و بال شکسته و آشیان گم کرده در سایه خیبر افتاده ، گوش جان نذر اخبار گلگون کفنان وطنم داشته ام فرصت مساعد شد با خود گفتم :

کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم
بشکند این سازها تا چیزی از دل بشنوم

سر تا پا چشم شدم و پا تا سر گوش ، تا از مجموع تصاویری که در بغل داشتند و از انبوه اخباری که در حافظه آورده بودند بهره اندوزم.

چه تکان دهنده بود تصویر آن معرکه های خونین که نیروی متجاوز ستمگار خونخوار خشمگین شوروی با هلیکوپتر ها و میگ های صاعقه افگن تباه کارش و با تانکهای زمین لرز و توپ های کوه شکنش شهر ها را به آتش کشیده و معموره ها را تل خاک و خاکستر گردانیده.

و از سوی نظاره تصویر مردم برهنه پای بی سلاح مظلوم و بیگناه که مرد و زن و برنا و پیر در دفاع از کرامت انسانی ، در دفاع از ناموس و وطن پروانه وار خود را به آتش زده و زنده زنده زیر ویرانهای خانه های شان جان سپرد ه اند.

گفتند هرات آن عروس زیبای مشرق ک بزرگترین ادیب و دانشمند علامه تفتازانی هفتصد سال پیش آن را ستوده بود بگرمابه اشک و قلمرو خون تبدیل شده از آن همه مشاهد تاریخی که هر یک یادگار ذوق و هنر انسانی بود نشانی بر جای نمانده ، از آن همه باغهای مشحون از ازهار و ریاحین ، از آن همه تاکستانهای خرم و سرسبز ، از آن مزارع بارور و حاصل خیز، درختان سایه گستر و میوه دار ،خانه های معمور و روستا های آباد جز توده های خاک و خاکستر چیزی در میان نیست.

مساجد تاریخی که هریک مظهری از شهکار فن معماری بود بخاک هموار شده ، اوراق قرآن در شعله های آتش وحشت سوخته ، کتابخانه ها با کتب نفیس محو و مستهلک گردیده ، نه از کتاب و مکتب روایتی مانده و از آموزگار و سبق آموز علامتی.

از غوریان تا غور یکسره خون است و آتش است و دود است و تخریب است. آنچه در آن ظلمتکده مرگبار می تابد بارقه شمشیر و سر نیزه مجاهدان است و فروغ تکبیر جوانمردان ، که انگشت از ماشه تفنگ و پا از عرصه جنگ بر نداشته ، سنگ به سنگ و سنگر به سنگر پشت اهریمن خونخوار عصر را بلرزه در آورده اند .

از قاصدان پرسیدم آرامگاه بزرگان رفته در چه حال است ، از مزار شهزاده دودمان نبوت عبدالواحد و قاسم باز گوئید ، از آرامگاه خواجه مناجاتیان ، از خواجه مودود چشتی ، از خواجگان هفت چاه ، از تربت رازی ، جامی ، کاشغری، کاشفی از محدث بزرگ ابوالولید ابوالرجاء و از دیگران و از دیگران .......گفتند هم هپای مال جور و الحاد گردیده.

آنچه را صد ها سال تابش خورشید ریزش برف و باران ، باد های توفنده و طوفانهای خارا شگاف از میان نبرده حتی غارتگران مغول درآن بحرمت نگریسته اند این خرابکاران قرن ما این مدعیان صلح و امن ، این دعوی داران حقوق بشر ویران و با خاک یکسان کردند.

دریغ بر عروس ابنیه شرق ، کعبه ثانی ، مسجد جامع که انبارگاه افزار تخریب و قتال گردیده. از گلدسته هایش بجای بانگ توحید صفیر گلوله و غریو شیپور جنگ بلند است.

رشته سخن بسوزن زر کشید ، سوزنی که در دل میخلد جگر را می کاود و اعماق مردم چشم را می شگافد.

در هرات رسم است که چون دوشیزه را خواستگار میرسد سوزن طلا را بر دستمال ابریشم سبز خلانده بعلامت موافقت بخانه داماد میفرستند. از خانه عروس پیراهن قناویز زربافت سفید را مزید بر دیگر آلات جهیز بخانه داماد هدیه مینمایند.

چون در کشتار بی امان و وحشیانه روسها هر چه عروس بود بمنزل داماد پناه برد. صد ها داماد و عروس نوخاسته بخاک و خون غلطیدند و قبای لعلگون شهادت پوشیدند. شب حنابندان به شب خون مبدل گردید.

اکنون بر مزار عروس و داماد بخون خفته بجای علم ، دستمال سبز و سوزن طلا افراشته شده و پیراهن قناویز زر بافت سفید پیرایه بستر خاک آنها گردیده.

داغهای گلگون بر پارچه های سبز گوئی لاله حمراست که بر چمنزار بنفشه رسته و افشان خون بر جامه زر تار سپید ستاره های یاقوت فامی است که از مطلع صبح آزادی جوانان تابیده.

یادگار جگر سوخته مجنونست
لاله ئی چند که از مشهر لیلا برخاست.

غارتگران شوروی از هیبت مجاهدان جرئت ندارند که به آن یادگار های جاودانی و خلعت آسمانی دست یازند. و شیر دلان اسلام گورخانه ایشان آنانرا صدف گوهر آفرینش و ناموسگاه اهل ایمان میشمارند و بجان نگه میدارند.

پیام بدوستان
رسد قاصد و پیغام دوستان آورد
خجسته نامه ز یاران مهربان آورد

بسوز گفت چنان قصه مظالم حوت
که شعله ام به جگر آتشم بجان آورد

بجای لاله و نسرین ز گلزمین هرات
گل مزارِ بخون سرخ گشتگان آورد

سفیر دوست ز دستم گرفت و گام زنان
بکوچه کوچه تاریخ باستان آورد

مرا رساند شتابان بکاخ عدنانی
ببارگاه خدیو جهانستان آورد

یمین ملت و دین شاه بت شکن محمود
که قبه علمش سر بر آسمان آورد

سپس گرفت ره مسند غیاث الدین
شهی که چرخ نظیرش نمی توان آورد

ز دور داد بمن جلوه تخت شاهرخی
ببارگاه شهنشاه شه نشان آورد

بسوی مرقد سلطانحسین بایقرا
بدرسگاه نگارشگر جهان آورد

ز خوابگاه مهین خواجه الهی گوی
هزار ماه و ستاره به ارمغان آورد

برای خاطر رنجور این فلک زدگان
زخاک درگه وی کیمیای جان آورد

سپس نمود مرا جانب خیابان ره
بپای بوس بزرگان راه دان آورد

ز خاک جامیم از بهر گردن اخلاص
چه تحفه ها که ز زنجیر زر نشان آورد

هنوز طی نشده راه من که قاصد یار
از آن بهشت بدریای خون کشان آورد

به شهر ماتم و صحرای داغ و و ادی اشک
بسوی مسلخ اهریمن زمان آورد

ز قتل و غارت آدمکشان وحشی روس
چه شرمسار سخنها بداستان آورد

ز پیچ و تاب هریرود به جای خنده موج
غریو کودک و فریاد مادران آورد

بیاد قامت یاران تر بخون گشته
هزار منظره از شاخ ارغوان آورد

ز شامگاه نگارین لعل اندودش
بخون شیر دلان نقش جاودان آورد

بدشت دشت ز شهنامه شهیدان گفت
به شهر شهر ز ویرانه ها نشان آورد

ز جان سپرده عروسان ماه سیمایش
حکایتی که از آن سوخت مغزجان آورد

ز کودکان یتیم گرسنه عریان
فجایعی که نیاید سر زبان آورد

ز برق تیر جوانان جنگجویش گفت
که روز معرکه صد ماه و کهکشان آورد

فدای همت آن مادری که دامن وی
بروزگار چنین قوم قهرمان آورد

خدا شناس و وطنخواه مردمی که ز خشم
بلرزه پشت ابر قدرت جهان آورد

ز خوابگاه شهیدان لاله گون کفنش
چراغها چو درخشنده اختران آورد

خوشا بدانش قومی که در دل سنگر
ز اتحاد مثالی بدیگران آورد

جدا ندیده کسی ذوالفقار از خیبر
اگر چه دشمن صد رخنه در میان آورد

دو همدلند و برادر هرات با پنجشیر
قسم به آنکه بهار و دی و خزان آورد

امین خرقه دوشهر است قندهار و هرات
خوش آن دیار که تعظیم خرقتان آورد

یکی است نعره تکبیر در دل کهسار
چه شیر غزنه چه شهباز بامیان آورد

صدای بلخ و بدخشان صدای گردیز است
بدا کسی که تفاوت به این و آن آورد

خوشم ز عهد و داد امیر اسماعیل
که یاد این دل محزون ناتوان آورد

پی تفقد پروانگان سوخته بال
پیام مشعل رخشان قدردان آورد

به فصل پیری من شعر نغز و رنگینش
چمن چمن گل و نسرین و ضیمران آورد

بپاس چشم گهر بار اشک آلودم
چکامه ئی گهر اندود و گلفشان آورد

به مرغ بی پر و بال ز آشیان مهجور
بیادگار نشانی ز آشیان آورد

خجالتی که مرا آب میکند این است
که سیل پیری در پیکرم زیان آورد

نه قدرتی که نهم پای خویش را برکاب
نه طاقتی که توان دست در عنان آورد

ز دور گرم شوم در شراره دگران
مذلتی است که شرم است در بیان آورد

گذشت عمر شده مانعم که میگویند
درخت خشک نباید ببوستان آورد.



Copyright © Mohammad Youssof Qawwam, All rights reserved to Heratonline.com
کليه امتيازات و حقوق اين سايت محفوظ ميباشد

Phentermine - Please promote this Phentermine Resource Online site by keeping this counter as it is.

There are currently : visitors online.
Powered by:
Online Count.