www.heratonline.com
English | صفحه اول | اخبار | اسلام | فرهنگ | سیاست | صدا و تصویر | رهنمای هرات | در باره ما | پشتو

پدر مانده نباشید....
تقدیم به همۀ پدرانی که روزی با دولت بودند و حالا نیستند
سید احسان خلیق
تاریخ نشر : 1 سنبله 1393

طبق معمول در دفتر کارم با همکاران در مورد موضوعات کاری صحبت داشتم صدای لرزش تلفن مرا متوجه ساخت. نام پدرم نوشته شده بود. با کمال احترام از همکارانم اجازه خواستم که آیا می توانم به تلفن جواب بدهم؟!

• بله پدر، بفرمایید؛
• سلام خوبم، درخدمتم، کجایید؟ چه خبر؟ خوب هستید؟
بله پدرجان خوبم. امروز به تو زنگ زدم که بگم دیگه به دوستانت به وزارت معارف به ارتباط کارمن صحبتی نکنی، اگر کسی زنگ زد بگو که پدرت دیگر به دولت کار نمی کنه. تشکر کن. سپاسگزاری کن.
شوکه شده بودم. نمی دانستم چی بگم.
• پدر خیریت است؟ شما کجایید؟ در مورد چی صحبت می کنید؟
نگران نباش پسرم. مه فعلن به جای یکی از دوستانی هستم که قرار است همرایشان کارجدیدم را شروع کنم. باز شب در خانه باهم مفصل گپ می زنیم.
• خوبه خوبه. تشکر پدر جان . روزتان خوش.

تلفن قطع شد. نمی دانستم چه احساسی دارم. کمی به فکر فرو رفتم. همکاران ازمن پرسان کردند که خیریتی است. به جواب شان بسیار کوتاه گفتم الحمدولله. همه چیز خوبه. شما نگران نباشید. وبعداز مدت کوتاهی جلسه ختم شد.

دقایقی با خودم فکر می کردم. در خیالات ودر اندیشه هایم غرق شده بودم. به گذشته پرواز کرده بودم؛ به روزهای کودکی، به شرایط سخت انقلاب، به مهاجرت، به جنگ، به فرار، به بازگشت دوباره، به مسوولیت های پدر؛ به دلسوزیهایش، به صداقتش، به عشقش، به ایمانداری اش، به مردم داری اش، به صفا وخلوص قلبش، به متانت وبزرگی اش. نمی دانم به هرچیزی فکر می کردم. افکار جالبی بود. باز به روزگار دورتر فکر می کردم. باز به روزگار نزدیکی که به همین زودی ها از کنارش گذشتیم فکر می کردم. به خودم فکر می کردم. به آینده فکر می کردم. به آیندۀ خودم فکر می کردم. به گذشته پدر فکر می کردم. به امروز پدر فکر می کردم. به دیروز فکر می کردم. اما فکر می کردم. چه روزگار غریبیست. چه روزگار عجیبی است. چقدر زمان زود می گذره. فقط دیروز بود که دست پدر را گرفتم وبرای اولین بار سر چوکی مکتب نشستم. فقط دیروز بود که با پدر به لیسه جامی هرات رفتم او می گفت وجمعی با رضایت خاطر وبادقت صحبت هایش را می شنیدند. من نمی دانستم که او چه می گوید. نمی توانستم درست درک کنم. امایادم هست از خدا می گفت، از پیامبر می گفت، از شعر می گفت، از مولانا می گفت، از حافظ شیراز می گفت، از عشق می گفت، از جهاد می گفت، از اخلاق می گفت، داستان می گفت، روایت می گفت، اما می گفت وهمچنان می گفت. بچه ها معلوم می شد که خیلی دوستش داشتند. خیلی احترامش می کردند. تخته سیاه پر می شد، باز خالی می شد، گرد سفیدی فضای اتاق را گرفته بود، تخته پاک به راحتی کمکش می کرد که باز بنویسه. دو فرد شعر می نوشت وباز تبصره می کرد. می خندید. شاد می شد. خوش می شد. دنگ دنگ دنگ دنگ. ساعت تمام شد. بچه ها روز خوبی داشته باشید. بچه ها بیشتر مواظب خودتان باشید. شرایط خوبی نیست. شما را به خدای بزرگ می سپارم.اگر زندگی بود باز می بینیم.

فردای آن روز باز روز شیرین دیگری آغازمی شد. باز تخته سیاه، باز تباشیر(گچ سفید)، باز تخته پاک، بازهم جوانانی مشتاق ومهربان.

بچه ها خوشحالم که باز شما را می بینم، بچه ها همیشه باخدا باشید، بچه ها شرایط سختیه، خوب درسهایتان را بخوانید، به خدا وقرآن پناه ببرید خدا خودش گفته که اگر به طرفش بروید شمارا از گودالهای که پیش رویتان قرار می گیره نجات میده. روزگار خوبی بود، یادش بخیر. پدر همیشه با یاد آن خاطرات شیرین، شیرینتر به نظر می رسه. خوش میشه، با شوروهیجان جوانی قصه می کنه، یادش بخیر. از شاگردانش می گوید، از جوانهای که رفتند ودوباره باز نگشتند، گریه می کند از برادر داکتر خلیل آذر می گوید، از جوان های متین دیگر می گوید، از آنهای می گوید که برای دین خدا مبارزه کردند وبه خدایشان پیوستند، از داکترصاحب خلیل توکل می گوید، از داکترصاحب شهرام می گوید، از داکترصاحب قناویزیان می گوید، از داکترصاحب خلیل آذر می گوید، از صدها وهزارها جوانی می گوید که اینروزها خدا را شکر در خدمت مردمانشان قرار دارند. از جهاد می گوید، از مقاومت می گوید، از لحظات شیرین، از لحظات دشوار، از لحظات سخت می گوید، از زنده جان هرات می گوید، از امیرصاحب اسماعیل خان می گوید، از شهید صفی الله جان می گوید، از شهید حفیظ الله جان می گوید، از شهدای می گوید که خالصانه به خدای شان پیوستند، از شورای شهری هرات می گوید، از حاجی لالا محمد صدیق می گوید، از حاجی سیدیعقوب آقا می گوید، از قومندان صاحب شهید علاوالدین خان می گوید، از خاطراتش می گوید. یادش بخیر. روزگار خوبی بود. جنگ بود. شور بود. عشق بود. گذشت بود. ایثار بود. از خود گذری بود. دوستی بود. صمیمیت بود. محبت بود اما هرچه بود بود وزیبا بود وزیبا تر بود. آخ یادش بخیر

پدر زیبا نقل می کند، زیبا می گوید، خاطراتش خیلی زیباست، خیلی شیرینه، آدم را باخود می بره، غرق می کنه وقتی به خود می آیی می بینی که آن روزگار امروز نیست. راستی احساس عجیبی است نمی دانم چطور بیان کنم. آخه تجربه ندارم. تاحالا اینکار را نکرده ام. سخته. واقعن سخته. بیان احساسات روی کاغذ. اما دلم می گه بنویس. بگو. برای همه بگو. از پدر بگو. از روزگار بگو. از خداحافظی اش با معارف بگو. از خداحافظی اش با دولت بگو. از خداحافظی اش با تخته سیاه بگو. از خدا حافظی اش با تباشیر بگو. از خداحافظی اش با کلمه به کلمه کتابهای درسی بگو.از خداحافظی اش بگو. نه نه نه... .من چی می گویم؟! آخه مگر میشود پدر با معارف خداحافظی کنه. مگر میشود با تخته سیاه وتباشیر وشاگردان دوستداشتنی اش خداحافظی کنه. او بالحظه لحظه خاطراتش زندگی می کنه. با شیرینهایش با تلخی هایش. نه؛ پدر نمی خواهد خداحافظی کند. پدر هنوز قلبش برای معارف می تپد. پدر هنوز دوست دارد بنویسد. پدر هنوزهم می خواهد بگوید. پدر هنوز هم می خواهد اصلاح کند. هنوز هم شوق دارد سر صنف بایستد. هنوز هم دوست دارد کتابها را بخواند. بادقت بخواند. هنوز هم دوست دارد کتابها را بادقت بخواند. هنوز هم دوست دارد که در کتابها، نوشتۀ یا حرفی مخالف دین خدا نباشد. هنوز هم دوست دارد درکتابها، حرفی مخالف سنت وعنعنات پسندیده مردم ما نباشد. هنوز هم دوست دارد درکتابها، همۀ معیارات عصر نوین درنظر گرفته شده باشد. هنوز هم دوست دارد کتابها واقعن کتاب باشند، راهنما باشند، هدایتگر باشند، سازنده باشند، مفید باشند، زیبا باشند.

پدر زحمات زیادی برای کتابهای معارف کشیده است، پدر کتابها را دوست دارد، پدر دلش برای مردمش می تپد. قلبش برای جوانان افغانستان می تپد. پدر با معارف است، با معارف می باشد، با معارف خواهد بود، پدر معارف را دوست دارد، شاگردان را دوست دارد، تخته سیاه را دوست دارد، کتابها را دوست دارد، تباشیر را دوست دارد وتخته پاک را هم دوست دارد. پدر هنوز دلش برای زنگ مکتب ها می تپد. هنوز دلش برای هیاهوی شاگردان درزنگ های تفریح ورخصتی می تپد. پدر کشورش را، مردمانش را، زیباییهای طبیعتش را دوست دارد. پدر به معلمی اش افتخار می کند. پدر هنوز دوست دارد معلم باشد. پدر همیشه معلم خواهد ماند. حتی اگر کسی نخواهد، پدر معلم خواهد ماند. حتی اگر کسی نخواهد، معلم خواهد ماند. حتی اگر کسی نگذارد معلم خواهد ماند. معلمی در رگ رگ او ریشه دارد. پدر همیشه با گرد تباشیر نفس می کشد. نیرو می گیرد. انرژی می گیرد. پدر با نفس شاگردان نفس می کشد. با خوشیهایشان می خندد با گریه هایشان می گرید وبا بازیهایشان لذت می برد. آخه پدر معارف را دوست دارد. خیلی دوست دارد. هیچ وقت نمی تواند از معارف جدا بماند. امکان ندارد که پدر با معارف خدا حافظی کند با کتاب خداحافظی کند. این غیر ممکنه.

اما افسوس، شرایط عجیبی است. هنوز هم دارم به پدر می اندیشم. به گذشته اش وبه امروزش. امروز روزی بود که پدر تصمیم گرفت برای آخرین بار به بخش نصاب معارف برود. امروز می خواست با دستانی لرزان ولی قلب مطمین وآرام وسایل شخصی اش را از دفتر کارش جمع کند. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

او می خواهد روزگار جدیدی شروع کند. او می خواهد دیگر در چوکات دولت کار نکند. نه نه نه....باز چی میگویم؟!! او نمی خواهد. دیگران می خواهند. شرایط می خواهد. زمانه می خواهد . که او دیگر نباشد. در معارف نباشد. در دولت نباشد. اما او همیشه هست. صدایش در کتابها به گوش میرسه. خوب گوش کنید. می شنوید. رنگ قلمش هنوز در کتابهای معارف نخشکیده.خوب خیره شوید می بینید. هنوز نقش قلمش هست وهنوز خواهد بود. تا آینده های دور خواهد بود. تا معارف باشد خواهد بود. تا وطن، تاشاگرد تامعلم باشد خواهد بود.پدر کتابها را دوست دارد. پدر برای آینده خوشبین است. پدر می گوید کتابهای خوبی نوشته شده. اما می ترسد. از غلطی های املایی می ترسد. از غلطی های تایپی می ترسد. از غلطی های چاپی می ترسد. مبادا خراب شده باشد. مبادا نسخۀ قبل از اصلاح به چاپ رفته باشد. خدا نکند. اما خوب است. کتابها شکر خدا خوب است. تلاشهای خوبی شده است. زحماتی خوبی کشیده شده است. پدر همچنان به آینده خوشبین است. او همیشه می گوید آینده از آن ماست. او همیشه می گوید ما می توانیم. مامی توانیم. ما هم می توانیم مثل دیگران باشیم . ما می توانیم بهتر از دیگران باشیم. ولی فقط با توکل به خدا، فقط باتلاش، فقط با زحمت وکوشش فقط با همدیگر پذیری، فقط بااتحاد واتفاق وهمدلی. امروز روز عجیبی است. آسمان گرفته است. مثل دل من. نمی دانم شاید هم مثل دل پدر. اما خداراشکر روز خوبیست. روز باران. روزبرف. روز سفیدی. همه جا زیباست.طبیعت هم زیبا شده. فکر می کنم حالا دیگر پدرهم راحت شده. کتابهایش را جمع کرده. جانمازش را نیز با خود گرفته. راستی یادم رفت شاید سرپایی هایش را نیز با خود گرفته باشد. پدر خوشحالی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می دانم قلبت خوشحال نیست. می دانم هنوز می خواستی باشی. می خواستی با معارف باشی. پدر شما هستید. همیشه با معارف هستید وخواهید بود.

پدر می دانم روزگار بهتری در انتظارت هست. آرامتر میشوی. راحتتر می شوی. دیگر مجبور نیستی پشت دروازه کسی بروی.پدر دیگر مجبور نسیتی حرفهایت را که صددرصد دقیق ودرست باشند ترسیده ترسیده بگویی. دیگر نه نه نه ....باز چی می گویم؟؟!! شما هیچوقت پشت دروازه کسی نرفتین. شما به هیچکس رو نکردین. جز به خدایتان.

پدر هیچوقت از گفتن حق نترسیدین. هیچوقت حرفهایتان را ترسیده ترسیده نگفتین. می دانم. همیشه حیا داشتید. همیشه صبور بودید. همیشه مهربان بودید. همیشه متواضع بودید. ترستان از گفتن حق نبود. ترستان از گفتن صحبت های بود که دیگران در مقابل آن خود را کمتر احساس نکنند.

وای خدای من، شما چقدر خوبید پدر. خیلی خوبید. خیلی . کاش منم مثل شما بودم. کاش منم مثل شما صبور بودم. کاش منم مثل شما مهربان بودم. نمی دانم. هستم؟؛ نیستم؟؛ می توانم باشم؟؛ نمی دانم. به خودم می اندیشم. پدر، امروز من رئیس شده ام. کلان شده ام. بزرگ شده ام؟ کسانی هستند که زیردست من کار می کنند. مرا رئیس صاحب خطاب می کنند. به من خیلی احترام می کنند. به حرفهایم با دقت می شنوند. مشوره مرا در هر حالتی می گیرند. طبق خواسته های من عمل می کنند. نمی دانم پدر. تاکی؟ تا چه وقت؟ پدر من هنوز کوچکم. خیلی کوچک. من نسبت به شما هیچم.

نه پدر، من بزرگم. من کلانم. من رئیسم. رئیس خوبی ام. چون شما را دارم. مدیر خوبی ام چون شما به من یاد دادید.پاکی و صداقت را از شما آموختم. راستی به من به ارث رسیده. ایمانداری را هم از شما آموختم. خدمت به خلق الله را هم شما به من یاد دادید. پدر یادم هست همیشه به من می گویید نمازهایت را سروقت بخوان. با خدایت راز ونیاز کن. به مردمت خدمت کن. به زیردستان محبت وبه بالادستان احترام کن. پدر امروز می خواهم اعتراف کنم که من از خدایم فاصله گرفته ام می خواهم بادعاهایتان دوباره برگردم. می خواهم به خدایم نزدیکتر شوم. می خواهم نماز بخوانم.پس لطفن مرا دعا کنید. خواهشن بیشتر دعا کنید.

پدر دوستتان دارم. اصلن ناراحت نباشید.ما همیشه باشما هستیم. پدر به شما افتخار می کنم. به نام شما افتخار می کنم. به ایمانداری شما، به صداقت وراستی وپاکی شما افتخار می کنم. پدر ما هستیم. همیشه در کنار شما هستیم. باشما هستیم. اگر بادولت باشید یا بی دولت، ما باشما هستیم. اگر با دولت باشیم یا بی دولت، ما با شما هستیم. پدر به مادرم هم افتخار می کنم به دستان پرافتخاری که هنوز جای سوزن وتار خیاطی برروی آن نقش بسته افتخار می کنم. به مادرم به اولین معلم زندگی ام افتخار می کنم. به فرهنگی بودنش. به معلم بودنش. به خلوص وپاکی اش. به عشق اش. به فداکاری اش. به ایمانداری اش. به کنار بودنش با شما افتخار می کنم.

پدر به رویا خلیق که امروز جا پای شما مانده ویک قدم هم بالاتر زده وماستری اش را در رشته ادبیات گرفته افتخار می کنم.
پدر به داکتر پریسا خلیق که امروز بخیر داکتر شده ودوره تخصصش را هم بخیر خلاص می کنه افتخار می کنم.
پدر به انجینیر نسیم خلیق که شکر خدا اول نمره عمومی پولیتخنیک کابل فارغ شده ودر وزارت انکشاف دهات کارمی کنه افتخار می کنم
پدر به داکترکوچلوی ما به حسینای خلیق که امسال بخیر سال پنجم پوهنحی طب کابل میشه افتخار می کنم.
پدر به همسر خوب ومهربانم به حسنای خلیق که امسال بخیر سال آخر فاکولته شرعیات را به اتمام می رسانه افتخار می کنم.
پدرشما دیگر تنها نیستید. پدر، دوران سخت گذشته گذشته. ما همه با شماییم. هرچه داریم از شماست. وازخدای بزرگ می خواهیم که شمارا همیشه برای ما داشته باشه.
پدر، باز دارم به شما می اندیشم، به گذشتۀ نه چندان دور، به روزگار خدمتگزاری تان می اندیشم. به بیشتر از هشت سال خدمت تان در سواد آموزی افغانستان می اندیشم. به روزهای پرمسوولیت تان که به عنوان معین سواد حیاتی وزارت معارف ایفای وظیفه می نمودید می اندیشم. به روزهای که حرف اول وآخر راشما می گفتید. به روزهای که میخواستید سواد اموزی برنامه شود. ملی شود. بزرگ شود. آرزوهای بزرگی داشتید.زحمات زیادی کشیدید.

باز پدر به شما می اندیشم. به انتظارتان می اندیشم. به قرارداد باالمقطع تان می اندیشم. باز به انتظارتان می اندیشم پدر، باز به قراردادتان که ختم شده می اندیشم. می گویند دیگر قراردادی بالمقطع باید نباشد، می گویند فرمان است، حکم است، می گویند قرار دادی های بالمقطع باید کم شوند، باید کم شوند، باید نباشند، می گویند قرار است دوباره از شما امتحان بگیرند پدر، شاید امتحانهای قبلی امتحان نبوده، شاید شفاف نبوده، شاید درست نبوده، شما باید دوباره امتحان بدهید، سراز نو امتحان بدهید، اما دیگر دیرشده پدر، شما امتحانتان را دادید حالا می خواهید آغازی نو را امتحان کنید می خواهید بیرون از دولت را هم امتحان کنید پس درکتان می کنم پدر.شما پیروز شدید. شما مؤفق شدید. مانده نباشید پدر. مانده نباشید. الهی که همیشه زنده باشید پدر.شما همیشه با معارف هستید و همیشه خواهید بود. الله مددگارتان.یاحق




Copyright © Mohammad Youssof Qawwam, All rights reserved to Heratonline.com
کليه امتيازات و حقوق اين سايت محفوظ ميباشد

Currently : visitors online.
Powered by:
Online Count.
Seven days report