www.heratonline.com


: داستان
بنام خدا
… حرف های برای تو
به قلم : مهسا طايع

زمستان است،
و این جا برروی این سرزمین گویی دروازه های دوزخ را گشوده اند،
گویی امیدهای دل مردم یکسره در زبانه های آتش نامهربانی ها خاکستر می شود
نا مهربانی انسان نماهایی که پشت میله های اشرافیت خویش اسیر شده اند تا
مردمان درد کشیده سرزمین من و تو را
پشت میله های رنج، پشت میله های ظلمت به اسارت بکشند.
من به درختانی نگاه می کنم که پاهای بی پیکر از آن روییده است
و آن سو به درختانی با پیکر های بی پا
قلب ات را آماده کن، محبوب من
که من از دردهای این سرزمین با تو خواهم گفت
اینجا دائماً مرثیه ای هست
و غریو درد مردمانی که بر جنازه های فرزندان
به دنیا نیامده خویش می گریند
و هنوز هم
زنان و مردان سوزان
این سرزمین
درد ناک ترین ترانه ها را برای کودکان امروزشان زمزمه می کنند.
مهربان من
تو می دانی که هنوز هم نهال های نازک این باغ از زخم تبر ها ایمن نیست
و سرود آزادی
در گلوگاه پرندگان می میرد
و تو می دانی که این جا تنها پاهای چوبینی حکم می راند که حتی نمی توانند از خود بگریزند
با دل های چرکین و تنگ چشمی های حقیر
همچون پیچک های مصنوعی بی ثمر به دست و پای تاریخ پیچیده اند،
آرامش دل من وای آرامش
تو خود می دانی من نسبت به تو روحی تردید نا پذیر و اعتقادی استوار و تزلزل نایافته دارم و می دانم که می دانی
امروز
این جا
همان بن بست آشنای تاریخ است که می گفتی بازهم در کابوس های مان
کمینه کرده است.
پس با گام هایت که به تعداد دانه های باران صمیمی و آشناست
براین سرزمین خشکیده، لحظه ای درنگ کن
و بمان
تا فریاد های تسکین نایافته، در دهان ها خاموش نگردد
تا جوجگان نو پرواز را
مجال پرگشودن در آسمان ها باشد،
می دانم که می دانی
انسانیت در نبرد با ظلمت از پای در نمی آید
هر چند این جا
عده ای چنان به دروغ و ستم خوگرفته اند و در آن غنوده اند که می خواهند چهره های آفتابزده را در تاریکی نسیان فرو برند
و عده ای در نو سان پردرد میان اسارت و رهایی سرگردان اند
اما مگذار که بادبان امید ما از هم بدرد.
تو می دانی که همواره در هر سرزمینی
بعضی ها انسانیت را می جویند
و بعضی ها انسانیت را می جوند
تو مگذار که عمر بهره کشان در این سرزمین دراز بماند،
آنانی که سودشان در زیان مردمان تو استوار می ماند.
نور اندیش من
جام بلورتنها یک بار می شکند، میتوان شکسته هایش را نگاه داشت اما آن تکه های تیز برنده، دگر جام نیست،
مگذار که بلور امید ما به تو بشکند.
چون کوهی استوار برپهنه ی این دشت قدبکش
بر این دیار فراز آی و چهره بگشای
دیریست پژواک گام های تو از زوایای دور و نزدیک تاریخ به گوش می رسد.
مگذار شب زده گانی که از قعر قرون آمده اند
در قلمرو سرفرازی ما، حکم برانند،
بگذار دفتر این غرور با حضور تو امضاء گردد،
بگذار نقش قامت تو ابرها را از دل آسمان بپراکند،
و آفتاب بی دریغ عدالت همه جا را رو شن کند.
بگذار صلح در پناه پیکر تو استوار بماند
بگذار عاطفه ی سرشار تو
در این بر هوت بدگمانی و شک بدرخشد.
بگذار خنده های مهربانانه تو در وسعت دل های غمزده جا بگیرد.
و بوی سبزه از قلب دهکده ها مشام زمان را پرکند
محبوب من
صعود به قلۀ بلند حرکت می طلبد
شتاب کن
که قلب پر تپش فرزندان سرزمین تو در کناره راه فردا ها چشم براه توست
بگذار بذر فردا را در چشمان تو بکاریم
بگذار فردا از نگاه تو بروید...


Copyright © Mohammad Youssof Qawwam, All rights reserved to Heratonline.com
کليه امتيازات و حقوق اين سايت محفوظ ميباشد
Phentermine - Please promote this Phentermine Resource Online site by keeping this counter as it is.

There are currently : visitors online.
Powered by:
Online Count.