www.heratonline.com


درنگی بر زندگینامه دستگیر نایل و توصیه های به آقای رجاء
محمود نکته دان

مدت ها بود که نوشته های جناب غلام دستگیر نایل را در سایت های انترنی میدیدم اما اگر صادقانه بگویم تصویر جناب ایشان مانع میشد که من نوشته های ایشان را مرور نمایم چون قیافه و سبیل های ایشان شباهت زیادی به کسانی داشت که مرحوم مامایم را که یک کارگر عادی بود از کنار اولاد هایش راهی خاد ساخته بودند که در نتیجه چندین ماه شکنجه های غیر انسانی در خاد حدود دوهفته بعد از رهائی خویش به شهادت رسید. اما با وجودیکه فکر نمیکنم که آقای نایل از جمله کسانی باشند که باعث شهادت مامایم گردیده و خانواده وی را بدبخت و دست نگر و پریشان ساخته اند، با آنهم به علت شباهت چهره ایشان باهمان قاتلان هیچ گاهی رغبت خواندن نوشته های ایشان برای من پیدا نمیشد.

وقتی مرحوم مامایم بعد از شکنجه و حبس طولانی از خاد رها گردیده بود بما از شکنجه ها و به برق دادن ها و مظالمی که در حق وی صورت گرفته بود قصه میکرد و یکی از درد ناک ترین شکنجه های که بر او روا داشته بودند این بود که میگفت یک لوله پلاستیکی را که در بین آن لین های برق جابجا شده بود در دهن من میگذاشتند و مرا میزدند تا آنرا به بلعم و غُرت نمایم و وقتی لوله مذکور به معده من میرسید آن ها طرف دیگر آن را به برق وصل میکردند که من دیگر نمی دانستم بر سرم چی میگذرد و وقتی بهوش می آمدم میدیدم که وقت زیادی گذشته و آنها هم لوله پلاستیکی را از حلق من بیرون کشیده اند. بهر صورت مرحوم مامایم دو هفته بعد از رهائی از سازمان جهنمی خاد زنده بود و در اثر سوختگی های که در اثر برق در مری و معده او ایجاد شده بود هیچ چیزی را به جز از نیم پیاله شیر خورده نمیتوانست که آنهم از مری او به معده اش پائین نمیرفت و بالاخره در نتیجه شکنجه های جنایت کاران خاد بشهادت رسید. روحش شاد ، خاطرش گرامی و عذاب دوجهانی نصیب قاتلین او و باند آدمکش و وطنفروش خلق و پرچم باد که بیشتر از دو ملیون انسان مظلوم و بیگناه این کشور را به خاطر رضایت باداران خود، یا با گلوله و بمباران و یا با شکنجه و با برق دادن ها بشهادت رسانیدند و ملیون ها انسان از اقارب ، دوستان و بازماندگان این شهیدان را در سوگ و ماتم نشاندند.

همانطوریکه در ابتدا عرض کردم از مدت ها بود که نوشته های آقای نایل را در صفحات انترنتی میدیدم اما به علت شباهت چهره ایشان به کسانی که باعث شهادت مرحوم مامایم گردیده بودند رغبتی به خواندن نوشته های ایشان پیدا نمیکردم تا اینکه در بین ایشان و نویسنده دیگری بنام نور احمد رجا مناقشه بر سر علی محقق نسب درگرفت و باعث شد تا نوشته های آخری ایشان را مرور نمایم. این دو با نوشته های جداگانه همدیگر خود را بحدی مورد حمله و بی احترامی قرار دادند که مناقشه ایشان از موضوع اصلی که در مورد محقق نسب میچرخید خارج و جناب آقای نایل در نوشته تحت عنوان "چند سخن آخر با آقای رجا" مجاهدان قهرمان افغانستان را نیز منافق خطاب نمودند (از کوزه همان تراود که در اوست).

این وقت بود که حس کنجکاوی ام مرا واداشت تا بدانم که آقای غلام دستگیر نایل کیست ؟ و با جناب ایشان بیشتر آشنا شوم تا بدانم که چرا ایشان در مشاجره شخصی خود با آقای رجا بالای مجاهدانی تاخته اند که آنها با دفاع قهرمانانه خود در مقابل تجاوزگران شوروی و مزدوران شان بزرگترین حماسه آفرینان قرن بیستم در جهان بشمار می آیند زیرا با نثار خون های پاک و مقدس خود جهانی را از شر عفریت و ستم کمونزم رهائی بخشیدند. بهمین منظور به جستجوی زندگینامه و کارنامه های آقای غلام دستگیر نایل در انترنت افتادم تا اینکه به بیوگرافی ایشان در سایت آریائی برخوردم که در واقع اتوبیوگرافی ایشان میباشد و به شیوه خاص خود ایشان نوشته شده است. مناسب خواهد بود تا قبل از ابراز نظر در مورد آقای نایل بر قسمتی از بیوگرافی ایشان که دست نوشته خود ایشان میباشد مروری داشته باشیم تا ایشان را از قلم خود شان بیشتر بشناسیم: ایشان خود را چنین معرفی نموده اند:

" سال تولد من مصادف باسال شیربود،تعجب نکنید! درقدیم ها،سالها را با نام حیوانات میگذاشتند ...... پدرم که آدم تاریخ دان و فلسفه خوان بود و به اسطوره وتاریخ توجه داشت، خواست نام مرا شیردل، یا شهرام ویا شیرافگن یارستم بگذارد اما مادرم که زن خانه وتحصیل ناکرده ومکتب نا خوا نده بود، وبه ملا وتعویذ ومرید ومراد باورمند بود چون بخاطربچه بدنیا آوردن ،زیارت ها راگزوپل کرده وصدقات ونذرها کرده بود، باخود گفته بود که اگر این کودک بخیر وخوبی بدنیا بیاید، بنام پیران پیر غوث الاعظم دستگیر نامش را خدای داد ویا غلام دستگیر می گذاریم. چون افکار عنعنه وسنت ها وفرهنگ مردم وزمانه به حمایت از مادرم بود، نام مرا غلام دستگیر گذاشتند. زمانیکه به پای خود روان شدم مثل دیگر بچه های ده به مدرسه روانم کردند که خواندن ونوشتن رایاد بگیرم وبه اصول ومبانی دینی آشنا شوم ازهمان روزاول رفتن به مدرسه ریش چرب کرده وچشمهای سرمه شده آخوند خوشم نیامد .............مدرسه را ترک گفتم ودیگر هرگز قاعدهء بغدادی رابدست نگرفتم.آخوند یک روزبه پدرم گفته بود«مرزا!»این بچه که ازخدا وقرآن می گریزد،عاقبتش بخیر!» .
میگویند:هنوز کودک بودم که پدرم دریک معاملهء عادی، ناف مرا با ناف دختر همسایه ء ما، گره کرده بودند. ومن ، پیش از انتخاب همسر زنده گی به یک انتخاب الزامی، قرار گرفته بودم..........جوانتر که شدم، به مکتب روانم کردند. به صنوف هفت وهشت که رسیدم ، خودم را آدم دیگری یا فتم زیرا در خانهء ما، فردوسی ومولوی وسعدی و حافظ ، راه پیدا کرده بودند. ..........ازاینجا بود که شوق واحساس شاعر شدن درروح من بیدار شد وبه شعر سرودن،طبع آزمایی ها کردم چند مدتی شعر سرودم........... تا آنکه بیرق های سرخ وسبز را بلند نمودم اما حافظ کجا وما شاعران ابجد خوان کجا!! ..............با خواندن کتاب « سه مزدور» داکتراسد الله حبیب، از پل شاعری آنسوتر پا گذاشته به سرزمین قصه نویسی وداستان پردازی قدم گذاشتم وباچاپ چند داستان واره ها خواستم خودرا بالزاک وتولستوی وداستا یوفسکی جابزنم ویا اقلا که اکرم عثمان ویا رهنورد زریا ب ثانی شوم!! که هرگز نشدم ..............پسانها که طنز های « عزیزنسین» و جلال نورانی راخواندم، با شعرگفتن وقصه نوشتن وداع گفتم ورفتم به سراغ طنزنویسی و«خانهءکرایی» راچاپ کردم که یکبارچند دوست ادب شناس و اهل قلم، به ریشم خندیدند......... وقتیکه مجاهدان سربکف وطالبان کرام !! حکومت را در کابل قبضه کردند و سرتاسر مملکت را تسخیر نمودند، دلم طا قت نگرفت وپشت مجاهدان و طالبان را برداشتم و یک کتاب یکهزار صفحه ای در ذکر خیر آنها و قهرمانی ها وکاردانی های آنها ... نوشتم .اما چه خوب شد که آن کتاب چاپ نشد که سر نوشتم، سرنوشت "حسنک" وزیر میشد. وجسدم چندین سال در شاخ درختی آویزان می ماند.دردههءهشتاد که درکشورما چپه گرمک آمد وچشم آبیهای جابلقایی هجوم آوردند، چند صباحی مانند هزاران "زحمتکش!" دیگر به مناصب بالا و پایین عروج و نزول کردم.آما آن، یک دولت مستعجل بود! وازده دوازده سال بدینسو که روشن فکران ده! روشنفکران!! شهری را به زورتفنگ ازکشور بیرون رانده اند، وقیمو میت دین و دولت را ............دوباره بکف گرفته اند، وبه گرده های روشنفکران، دموکراسی، حقوق زن،آزادی بیان وعقیده وتجددخواهی سوار اند،مارا به گوشهءخیر، یعنی در زا ویهء غربت نشانده اند تا نظاره گر اوضاع مملکت خود و جهان معاصر باشیم "


خوانندگان عزیز و محترم !
وقتی انسان زندگینامه آقای نایل را مرور میکند و از طرف دیگر بلند پروازی ها ، ادعا ها و خود بزرگ بینی های او را با زندگینامه وی مقایسه مینماید گذشته شان با بلند پروازی های کنونی ایشان مطابقت نمی کند چون خود شان از ماهیت اصلی خود پرده برداشته اند.

در زندگینامه آقای نایل می بینیم که او گاهی این آرزو را در سر داشته تا حافظ شیرازی شود که نتوانسته است و مدتی هم تلاش نموده تا دست های بالزاک و تولستوی و داستایوفسکی را از پشت به بندد و یا اینکه بقول خودش اقلا اکرم عثمان و رهنورد زریاب شود که باز هم ناموفق بوده است. بعد ازینکه که در شاعری و داستان نویسی موفقیتی بدست نیاورده به طنز نویسی پرداخته که بقول خودش همه رفقا به ریشش خندیده اند. به تعقیب این شکست ها که در شعر و داستان و طنز موفقیتی حاصل نکرده به گفته خودش پشت مجاهدان و طالبان را گرفته و کتاب هزار صفحه ای نوشته است که از چاپ نشدنش ابراز خرسندی نموده و گفته است اگر آن کتاب به چاپ میرسید روزگارم مثل روزگار حسنک وزیر میشد که بالاخره باز هم خود را با حسنک وزیر مقایسه نموده است و فکر میکند اگر بلای به سرش می آمد نام او هم در تاریخ مثل نام حسنک وزیر درج میشد. در دهه هشتاد هم که بقول ایشان چپه گرمک آمده ایشان چند صباحی را در مناصب بالا و پائین در دولت مستعجلی که قاتل و مسئول همه ویرانی های ، بر بادی ها و ریخته شدن خون دوملیون شهید در افغانستان است با دیگر رفقا کار نموده تا اینکه بنا بگفته ایشان روشنفکران ده شهر ها را گرفته اند و ایشان را از شهر ها بیرون رانده اند و ایشان هم فرار را بر قرار ترجیح داده و خود را بدامن آنانی انداخته اند که تا دیروز امپریالزم جهانی اش میخواندند وامروز از دامن به اصطلاح امپریالزم جهانی از بیدل و مولاناو حافظ میگویند و به امر و نهی دیگران می پردازندو ملت بزرگ و مجاهد افغانستان را منافق خطاب مینمایند بی خبر ازینکه با این ژیست ها و ادا ها نمیتوانند لکه وطنفروشی را از جبین خود بزدایند چون نام ایشان در تاریخ معاصر افغانستان در لست باند وطنفروشان به ثبت رسیده است و ایشان هم مانند سایر رفقای همرزم خود در قبال تمام ویرانی ها و خون های ریخته شده که بعد از کودتای هفتم ثور سال 1357 بوقوع پیوسته مسئول شمرده میشوند چون همین باند آدم کش خلق و پرچم بود که با شهادت سردار محمد داود اسباب کشتار، و یرانی و تجاوز بیگانگان را مساعد ساخت و اگر از حقیقت نگذریم کودتای 7 ثور 1357 سر آغاز همه مصیبت های کنونی و مصیبت های سه دهه گذشته در کشور ما میباشد.

بدین ترتیب ایشان بعد از شکست در شاعری، داستان نویسی، طنز نویسی و کسب لکه وطنفروشی و مزدوری بیگانگان در جبین شان ، اکنون باز میخواهند بعنوان تحلیلگر و صاحبنظر وارد صحنه شوند و مقدسات، عنعنات و قهرمانان ما را مورد نقد و اهانت قرار دهند که این عمل ضد ملی شان نیز به شکست مواجه خواهد شد و سر انجام خواهند دانست که آرزوهای پدر را برباد داده اند و نگرانی های مادر ایشان موجه بوده است.

اما سخنی در مورد آرزوهای محترم قبله گاه تان که میخواسته اند شما را شیر افگن و یا رستم بنامند و حرف های هم در مورد نگرانی های مادر تان که تلاش نموده اند تا نام شما را بیاد پیرپیران حضرت غوث الاعظم دستگیر ، خدیداد و یا غلام دستگیر بگذارند.

شمامیدانید که همه پدران و مادران در مورد آینده فرزندان شان آرزوهای بزرگی را در سر می پرورانند و پدر شما هم که میخواسته اند نام تان را شیر افگن و یا رستم بگذارند به این فکر بوده اند که روزی فرزند شان در دفاع از خاک ، مقدسات و ناموس کشور به رستم و شیر افگنی مبدل شود تا تاریخ این کشور در اعصار و قرون آینده بنام فرزندش افتخار نماید ،اما او نمیدانسته که این فرزند ناخلف روزی به جمع وطنفروشان و قاتلان مردم خود می پیونددو بجای دفاع از ناموس وطن از ناف دختر همسایه که شریک زندگی اوست در تزئین بیوگرافی خود استفاده مینماید تا مورد دلچسپی مردمان اوباش و هرزه واقع گردد. در نهایت به این نتیجه میرسیم که انتخاب نام شیرافگن و رستم برای وطنفروشان انتخاب خوبی نبوده و انتخاب چنین نامی نمی توانسته در جوهر و ذات شما کدام تغیر خاصی را بوجود بیاورد.

اما در مورد مادر محترمه تان که ایشان را شما تحصیل ناکرده و مکتب ناخوانده معرفی نموده اید و ازینکه نام غلام دستگیر را برای شما انتخاب نموده اند ناراضی به نظر میرسید، اولا باید بدانید که نام نمیتواند بکسی شخصیت بدهد و برعکس این اشخاص هستند که نام را به شهرت می رسانند. اگر نام شما را شکسپیر هم میگذاشتند باز هم از همین غلام دستگیر کنونی چیز بیشتری نمی شدید اما اگر شما دانش و فراست و نبوغ شکسپییر را میداشتید بدون مبالغه امروز نام غلام دستگیر هم در کنار نام شکسپیر قرار میگرفت. شما فراست و دانش همان مادر مکتب ناخوانده و تحصیل ناکرده خود را به دست کم نگیرید چون او با نور ایمان در آئینه قلب پاک و مهربان خود آینده شما را نگران کننده دیده بوده و از همین خاطر به احترام پیر پیران حضرت غوث الاعظم دستگیر نام شما را غلام دستگیر انتخاب کرده است تا خداوند به حرمت دوستانش شما را از گمراهی و کج اندیشی نجات دهد اما اینکه شما به عوض غلام دستگیر به غلام جبهه گیری بر علیه مردم و مقدسات کشور خود مبدل شده اید که از ریش آخند که سنت الهی است تا جهاد برحق مردم افغانستان را به تمسخر میگیرید و بر علیه مقدسات و عنعنات مردم ما جبهه گیری میکنید گناه مادر تان نیست.

همانطوریکه مادر شما در آئینه قلب خود آینده شما را نگران کننده برداشت نموده بوده ، اظهارات آخند محله تان هم که به پدر تان گفته است «مرزا!»این بچه که ازخدا وقرآن می گریزد،عاقبتش بخیر!» بی دلیل و بی اساس نبوده است چون او هم مثل اینکه در سیمای تان با بصارت و دانشی که داشته است چیز های را خوانده بوده که نگرانی خود را با قبله گاه شما در میان گذاشته است و همینکه گفته اید بعد ازینکه مدرسه را ترک کردم هرگز قاعده بغدادی را بدست نگرفته ام و به ریش آخند میخندید و به جهاد مردم مسلمان افغانستان هار گونه میتازید نگرانی های آخند محله تانرا قابل توجیه و مقرون به حقیقت میسازد.

با تجاربی که از آوان کودکی با گریختن از مدرسه آغاز کرده اید و تا کنون هم که به تاختن تان بر مقدسات و عنعنات کشورما ادامه میدهید ، اگر چیز خاصی دستگیر شما نشده باشد بهتر است دوباره جهت خود را تغیر دهید و به دنیای عقیده و معنویت پناه بیاورید که شاید هم آورده باشید چون ایمان و عقیده در کنار سایر امتیازات خود امتیاز خاص دیگری نیز دارد که همان آرامش بخشیدن روحی و روانی به افراد است.

ضمنا از جناب شما صمیمانه آرزو دارم که درحین مشاجره و مناقشه با شخص خاصی مثل آقای رجا ، تاخت و تاز و حملات خود را به مقدسات و معتقدات مردم مانند ریش و جهاد و .... متوقف سازید چون اینکار تان چیزی به جز سر افگندگی دوجهانی برای شما ببار نخواهد آورد و مورد نفرت بیشتر مردم خود قرار خواهید گرفت.

توصیه های هم به آقای نوراحمد رجا:
جناب آقای رجا! مضامین و نوشته های شما را که منعکس کننده حقایق و درد های مردم ما بود هر وقتی میخواندم برایم احساس عجیبی دست میداد و ازینکه شخصی مثل شما با قاطعیت و شجاعت تمام به نوشتن و گفتن حقایق میپردازد بسیار خرسند میگردیدم تا اینکه در بین نوشته های شما تضاد های عجیبی را مشاهده نمودم که مایه دلسردی من از خواندن نوشته های بلند بالای شما گردید.

شما وقتی بدفاع از جهاد مقدس مردم افغانستان بر میخیزید این منطقی به نظر نمی رسد که روز دیگر آن بدفاع از آقای اسپنتا که روزگاری غلام بچه مرحوم ظاهر خان بوده و اکنون هم یکی از چپی های شناخته شده افغانستان است برخیزید و روز بعدی هم به خاطر علی محقق نسب که به معتقدات دینی مردم ما اهانت نموده است خون گریه کنید. شما یک روز بدفاع از جهاد بر میخیزید روز دیگر بدفاع از اسپنتا و روز بعدی هم در جهت همدردی با علی محقق نسب قلم فرسائی میکنید و هفته بعدی هم جهت کسب معلومات در باره سرنوشت محقق نسب به وزارت خارجه مراجعه میکنید. دفاع از جهاد با دفاع از محقق نسب و تقدیر از اسپنتا در تناقض قرار دارد و بهتر است ادعا ها و عملکرد شما تطابق و شفافیت بیشتری داشته باشد.

انسان در عین زمانیکه از دین و عقیده بدفاع بر میخیزد چگونه میتواند به دفاع از دشمنان دین و مردمان بی عقیده نیز به پردازد؟ بهتر است بدفاع جانانه و مردانه خود از جهاد برحق ملت مسلمان افغانستان که بیش از دوملیون انسان معتقد و مبارز جانهای شیرین خود را در راه دفاع از وطن و عقاید خود عاشقانه فدا نموده اند ادامه دهید و با نوشته های مانند دفاع از اسپنتا و محقق نسب اذهان خوانندگان خود را دچار وسوسه نسازید تا اعتماد آنها نسبت به شما و نوشته های شما با شک و تردید توام نشود. توصیه دیگر من به شما این است که احساساتی ننویسید چون دفاع از خون دو ملیون شهید نیاز به احساساتی شدن ندارد و خود همین خون های بناحق ریخته شده شاهد خوبی برای جنایات، وحشی گری و.... باند های خلق و پرچم میباشد .

برای مطالعه اتو بیوگرافی آقای نایل بالای این لینک کلیک کنید :
http://www.ariayemusic.com/dari3/tanz/nail.html

Copyright © Mohammad Youssof Qawwam, All rights reserved to Heratonline.com
کليه امتيازات و حقوق اين سايت محفوظ ميباشد

Phentermine - Please promote this Phentermine Resource Online site by keeping this counter as it is.

There are currently : visitors online.
Powered by:
Online Count.