www.heratonline.com
English | صفحه اول | اخبار | اسلام | فرهنگ | سیاست | صدا و تصویر | رهنمای هرات | در باره ما | پشتو

نامۀ برای پدرم
(نامۀ یک فرزند برای پدر شهیدش)
نویسنده سید سها رائد - 18 میزان 1392
تاریخ نشر 4 ثور 1394

پدر سلام! چند روزی است که فکر و ذهنم خیلی پیش شما است. ذهنم درگیر خاطرات رویا های است که در نرسیدن ها و نیامدن های پی در پی و تلخت به خاکستر نشستند! خاطرات رویا های مادرت، مادرم، خودم و دیگر فرزندانت را می گویم! خاطرات به خاک نشسته یی که سال های سبز کودکی ام را خاکستری کرد! آری، به خاطر همین درگیری ها با ذهن و خاطره هایم، حالا می خواهم برای شما نامۀ بنویسم. ولی نمی دانم این نامه را به کدام آب بیاندازم، به دست کدام باد بسپارم و یا به بال کدام کبوتر نامه رسان به بندم که صحیح و تحریف نشده به دست شما برسد؟! آخر شما نمی دانید که این زمانه استاد تحریف و جعل کاری است! خیلی به راحتی من و شما را برای همدیگر مان غلط ترجمه می کند، ناقص تفسیر می کند و کج و معوج به نمایش می گذارد. یا اصلاً مثل همین 34 سال گذشته، حقیقت بزرگی مثل شما را کتمان و مخفی می کند!!! ولی به هر حال، من با این فرض و امید که شما نامه ام را آنگونه که من نوشته ام، می خوانید، آن را می نویسم و به روح تابناک شما تقدیم می کنم.

راستی، این را هم خیلی دقیق نمی دانم که این نامه باید سر بسته باشد یا سر گشاده؟ چون بخشی از این نامه حرف ها و درد دلهای خصوصی و شخصی یک پسر با پدرش است، و بخش دیگر آن گفتگو های یک نسل با نسل دیگر است. از طرف دیگر، فکر می کنم که بخشهای از این نامه زبان حال تعداد زیادی از هم سرنوشتان من هم می تواند باشد. به این دلایل من از حق خود برای خصوصی نگهداشتن آن می گذرم و نامه را بعد از اینکه به پیشگاه شما تقدیم کردم، سر گشاده نشر می کنم.

کودکانگی سوختۀ من

آه پدر! نمی دانید که این روز ها چند بار به اجبار به لحظه های پر از انتظار، دلتنگی و نا امیدی کودکی هایم آواره شدم! این روز ها در وادی ثانیه های بی شماری سرگردانم که هنوز انتظار سخت اما شیرین آمدنت شب و روزم را پر می کرد. روز ها و شب های که در هر ثانیه اش به اندازۀ صد ها سال دلتنگی داشتم؛ دلتنگی های تلخ، سرد و بی پایان! این روز ها به یاد روز های می افتم که نا امیدی آمیخته با ترس، و ترسی نشأت گرفته از نا امیدی، چون هیولای هولناکی کودکانگی نازپرورده و معصومانه ام را به شدت نا آرام و هراسان می ساخت. این روز ها دلم برای قلب پسرک هفت ـ هشت ساله ای می سوزد که اندوهی به بزرگی و سنگینی کوه های "سرخ سنگ" و "سیاه خوال" را در خود جای داده بود! این روز ها چشمان شناور در اشک دخترک چهار ـ پنج ساله ای را به خاطر می آورم که در غروب دلگیر "فیروزبهار"، با تردید و بد بینی به افق غبار آلود و دود گرفته ای پیش رویش خیره می ماند! افقی که کران تا کرانش رنگ نامردمی و بی مهری داشت!.

به جمع بیمناک و پریشان خانوادۀ بزرگت می اندیشم که با قفل های بزرگ "مبادا" بر لب، تصویر تمام قد اندوه و نا امیدی شان را در آیینۀ چشمان همدیگر به تلخی تماشا می کردند. همان روز های را می گویم که وقتی صبح و شام بر سر دسترخوان با شکوه خانواده می نشستیم، چشم ها ناخود آگاه به جا های خالی شما و عموهایم دوخته می شد. و آنگاه، مادر و مادر بزرگ در دلهای ویران شان در لابلای آوار بیم و نا امیدی، به دنبال گنج شادی می گشتند تا شاید بتوانند فضای غم اندود خانه را اندکی تغییر دهند.

دلتنگی های بی پایان مادرم

آه پدر! نمی دانید که این روز ها چند بار به دنیای تنهایی ها، دلتنگی ها، گریه های بی صدا و فریادهای بی جواب مادرم تبعید شدم. یادم می آید که مادرم ـ همان دل سپردۀ همیشه چشم به راه تان ـ هر صبح، بلا استثناء هر صبح چشمش را به امید خبری در بارۀ شما، و یا پیغامی از سوی شما می گشود. و هر شب پیش از اینکه سر بر بالش بگذارد، نیت و آرزو می کرد که خواب خوب شما را ببند! شبی که خواب شما را می دید، تمام روز فردایش رنگین و شیرین می شد، و چهره اش همچون قرص کامل ماه روشن. خیلی وقت ها روز های دراز انتظار بی ثمرش را به امید معجزه ای که هرگز رخ نداد، سر می کرد! بعد از هر نماز و تلاوت قرآنش استخاره می کرد تا شاید نوید آمدنت را از کلام خدا بگیرد. خدا می داند که وقتی در استخاره اش آیات شهادت می آمده، چه حالی پیدا می کرده است!؟ گاهی هم که کنعان دلش هوای "یوسف گمگشته اش" را می کرد، به کلام حضرت حافظ تفأَل می زد تا شاید لسان الغیب به او بگوید که؛ مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید.

حتی بعضی وقتها که دلش در سختی های انتظار و بی خبری، خیلی می گرفت، از ما فرزندانش که همگی کوچک بودیم، می خواست که با "فال بینک" برایش فال آمدنت را بگیریم. با چشمان بارانی و صدای بغض آلود می گفت؛ اگر فال بینک بال هایش را گشود و به طرف کابل پرواز کرد، معنی فال این است که پدر تان حتماً به زودی آزاد می شود و می آید! بعضی روز ها هم که خیلی دلش هوای شما را می کرد، رویا های شیرین خصوصی اش را برایم تعریف می کرد. یک روز وقتی که خسته از بازی ها و شیطنت های کودکانه سر بر زانویش گذاشته بودم تا لختی بیاسایم، بی مقدمه شروع کرد به صحبت کردن از شما! در حالی که چشمان شناور در اشکش را به در دوخته بود، با تبسم زیبای بر لب و صدای لرزان از بغض، گفت: حتماً یک روز در حالی که همینجا نشسته ایم، دروازه بی خبر باز می شود و او شاد و لبخند بر لب، و مثل همیشه لباس سفید بر تن، از در وارد می شود! و....ولی حیف که هرگز چنین نشد و شما هرگز نیامدید! نیامدید که درددلها و قصه هایش را بشنوید! او سر انجام همانگونه ناشاد، منتظر، و دلتنگ چشمان دوخته بر راه تان را با دریای از اشک و دنیای از حرف های نگفته بر روی سیاه این زمانه و این جهان بست و برای شما هدیه آورد.

من خوب به خاطر دارم که مادر با وجود اینکه امید بسیار اندک به خبر های خوش داشت، هرگز فکر اینکه "مبادا، خدای ناکرده اتفاقی برای محبوبش افتاده باشد" را، از ذهنش عبور هم نمی داد. هرچند شاید دلش لبریز از بیم و یأس بود، اما از چشمانش همیشه برق امید می تابید، و در چهره اش آرامش تسلیم و توکل را می شد دید. گو اینکه چهرۀ او پردۀ حائلی میان دو دنیای کاملاً متفاوت بود، یکی، دنیای لبریز از حسرت، هراس، انتظار و دلتنگی که در درون داشت، و دیگر دنیای سرشار از امید، شادی و آرامش که باید برای ما می ساخت.

آری پدر! او سال ها در تضاد و کشمکش طاقت فرسای این دو دنیا سوخت ، و برای فرزندان، خانواده و اطرافیانش گرما و روشنی بخشید. اما وقتی که نا امیدی از نیامدن شما قصر زیبای امیدش را در هم ریخت، دیگر تاب نیاورد! در حالی که کمترین دسترسی به دارو و درمان داشت، و خیلی ها خستگی و شکستگی روح لطیفش را نمی فهمیدند، و دردِ جسم نازنینش را باور نمی کردند، به سوی تو و معبودش پرواز کرد.

درخشش نام پدر

پدر شهیدم! این روز ها تمام ذهن و ضمیرسرزمین تان را یاد، نام و آرمان شما گرفته است. دیگر آن کشتگان مظلوم از یاد ها رفته نیستید، اینک حقیقتی شده اید تابناک و غیر قابل انکار! واقعیتی شده اید جاری و ساری در متن زندگی مردم ! این روز ها آوازۀ نام تان آن قدر بلند و فراگیر شده است، و یاد تان آن قدر گرم ، گرامی و عزیز، که دیگر زخم های سرگشاده و داغ های کهنۀ فرزندان و بازماندگان تان هیچ دردی ندارد. نام های پر افتخار و خاطرات پر شکوه شما مرهم درد ها و زخم های ما شده است.

اکنون که پس از 34 سال، درخشش نام شما در سیاهۀ سیاه رویان تاریخ، همهمۀ عجیبی در دلهای سوخته ایجاد کرده است، برای مردم فرصت خوبی پیش آمده است که به آرمان های ارزشمند و گران سنگ شما بیاندیشند. حالا چشمان حق بین تاریخ، و دلهای نسل حقیقت جوی امروز می توانند تفاوت راه و آرمان پاک شما و پندار باطل، گفتار سخیف و کردار پلشت جلادان بی مایه و سبک مغز خلق و خاد و پرچم را به سادگی ببینند و بفهمند! راه و آرمان عزیز شما که همانا آزادیخواهی، آزادگی، دفاع از کیان باور الهی و عزت مردم تان بود، اکنون در ترازوی قضاوت بی طرفانه و منصفانۀ تاریخ، در برابر افکار مسخره، رفتار شرم آور و سیاست های آدمخوار و سراپا تناقض مشتی بی خرد و خود باخته قرار دارد.

تاریخ و وجدان انسان های آزاده، برای سنجش درستی و راستی راه شما، و خطا بودن کجراهۀ قاتلان شما، این حقیقت را هرگز از یاد نخواهد برد که؛ گفتمان و حرکت شما بر خواسته از متن مردم، و مبتنی بر اعتراض حق طلبانه بود. بر عکس، اندیشه های بیمار، ادبیات ابلهانه و رویکرد ضد انسانی کمونیست های بی خرد در سرکوب اعتراض مردم، مبتنی بر دیالکتیک پوشالی ترس، خون و خشونت شان بود. من اکنون می فهمم که شما چرا هرگز ذره ای از دستگاه وحشی و هول انگیز خاد و خلق و پرچم نترسیدید! چون شما به درستی راه، پویایی مکتب و ماندگاری نام تان ایمان راسخ و کامل داشتید، و می دانستید که «تُرک تازی های جلادان نماند پایدار».

شما حق داشته اید که از همان ابتدا اندیشه، گفتمان و راهکار الهی محور خود را برنده، و دیالکتیک استوار بر دروغ، نیرنگ، خشونت و خودباختگی جانب مقابل را بازندۀ میدان اعلان کنید. شما دیالکتیک ناکارآمد و مکتب میان تهی آنها را با پشتوانۀ فکری قوی و استوار خویش به چالش کشیدید، ولی آنها بجای ارائۀ پاسخ منطقی و مدلل، با قدرت قتالۀ که از باداران شان هدیه گرفته بودند، برای انکار شما و فرار از شکوه حضور تان، جسم های شما را کشنتد و به خیال خود نابود کردند. یکی از بخش های خنده آور و در عین حال تأثر برانگیز سناریوی کشتار دسته جمعی شما زندانیان مظلوم در آن سالها، نام گذاری جرم های شما بود! ماشین بی شعور کشتار، شما و هزاران شهید را به جرم های خود خواندۀ خمینیست، اخوانی، اشرار و ملاک به شهادت رساندند، حال آنکه هم آن روزها و هم امروز همه می دانستند و می دانند که جرم اصلی شما، به چالش کشیدن بنیان سست فکری، و روش ناکار آمد و غیر انسانی حکومت آنها بود.

کمونیست ها که در دفاع عقلانی از خود به کلی نا امید بودند، و در عین حال اندیشه و دیالکتیک وارداتی شان را تحقیر شده می دیدند، بر اساس خوی جاهلانه و درندۀ شان، دست به آن کشتار های وحشیانه زدند. به گفتۀ بزرگی:« نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند، تنها به علت اینکه می توانند؟ نه، تنها به علت آنکه شخصیت بزرگ، روح بلند و انسان پر شکوه تحملش برای اشخاص حقیر، ارواح زبون و آدمکهای خوار و ذلیل شکنجه آور است! و آنگاه با کشتن آنها که بودن شان برای این زبونان جرم است، لذت می برند، آرام می گیرند و شفاء می یابند».

آدمخواران بی خرد خلقی و خادی، در مواجهه با راه راستین، آرمان پویا و منطق فکری شما، از همه چیز تان ترسیده بودند. آنها نه تنها از جسم، نام، نشان و اندیشۀ تان، که از خو ن و استخوان شما نیز به شدت هراسیده بودند. به همین دلیل از افشای خبر کشتن، و نشان دادن جنازه ها و استخوان های شکستۀ شما هم خودداری کردند.

قضاوت تاریخ

پدر شهیدم، شاهد همیشه زنده! تاریخ فردا ها و وجدان نسل های حقیقت جوی آینده، با استناد به مظلومیت شما، و دست ها و چشم های بستۀ تان در هنگام شهادت، شما را به عنوان نماد پاکبازی، سرافرازی و ایثار به رسمیت خواهند شناخت. اما ماشین قتالۀ کمونیسم در افغانستان، که در چهرۀ زشت و هیکل آدمخوار خلق و خاد و پرچم، نمایش پیدا کرد، همواره در تاریخ نمادی از جهل، جنون قدرت و کشتار بی رحمانه و سازمان یافته خواهد بود. نام ترکی، امین، کارمل، نجیب، سروری و دیگر فرمانروایان و مجریان کشتار بی رحمانه و ظالمانۀ شما، برای ابد تداعی گر درندگی، وحشت، قساوت و خون آشامی خواهد بود.

تو نیستی که ببینی...!

پدر عزیزم، شهید شاهد! اکنون که پس از 34 سال، درخشش نام شما در سیاهۀ سیه رویان تاریخ، مرا چنین بیقرار و گرفتار کرده است، بگذارید بیشتر با شما درد دل کنم. تا حال هم از خاطرات گفتم و هم از شکوه نام و یاد شما! ولی حالا اجازه دهید کمی هم از جفا های روز گار در حق شما بگویم. وقتی شما رفتید، همۀ یاران و همرزمان تان آنچنانکه بایسته و شایسته بود، به راه و آرمان شما وفادار نماندند. یکی راهش را به سمت ترکستانی کج کرد که هیچ شباهتی به کعبۀ آمال تو نداشت. دیگری کنج عزلتی گزید که هیچ تناسبی با دنیای طوفانی شما نداشت! یکی نیز از نمد نام تو برای خود کلاههای رنگارنگ ساخت و بعد نامت را به کل انکار کرد! چهارمی هم در حالی که سعی می کرد از نردبان آرمان تو بالا تر و بالا تر برود، از همان بالایی پایین افتاد و مرد! پنجمی هم در تلاش است تا کشتی مرادش را در دریای خون شما و همرزمان تان شناور سازد و ماهی مرادش را بگیرد! و به همین ترتیب ده ها و صد های دیگر که فرسنگ ها از شما فاصله گرفته است!.

جفای دیگر این روز گار بر من و شما این است که قاتلان و جلادان عصر شما، در طول این سالها نه تنها محاکمه نشده اند، بلکه همچنان با چهره ها و لباسهای متفاوت و رنگارنگ، همچون جغد های شوم در شام تاریک سرنوشت مردم زجر کشیدۀ شما می چرخند. همین حالا به سادگی می توان رد پای آن "رفقای" جلاد را زیر نام و در لباس ملا، آخوند، برادر و یا تکنوکرات در جای جای زندگی وارثان مظلوم آرمان های شما دید. اگر بگویم که بخش عمدۀ سیاست امروز کشور در دستان خون آلود همین "ملا رفیق آخوند" ها است، سخن گزافی نگفته ام.

امید، سخن آخر

اما پدر! با همۀ دشواری های که راه تان داشته است و دارد، من مطمئنم که کار شما بی نتیجه نمی ماند. تا حالا هم خون پاک شما اثرات بسیار داشته است! چه کس بداند چه نداند، سقوط این همه مزدور، قدرت و ابر قدرت کاری نیست که بدون مجاهدت و شهادت شما شده باشد! من از اینکه فرزند شهید سرافرازی مثل شما هستم، بسیار به خود می بالم. خدا را سپاسگزارم که پدرم مردی بود که در راه رسیدن به هدف بسیار بزرگ و والای جانش را فدا کرد! شما هم به امید روزی که همۀ آرمان های تان تمام و کمال محقق شود، در جوار قرب حق آرام بخوابید!

والسلام



Copyright © Mohammad Youssof Qawwam, All rights reserved to Heratonline.com
کليه امتيازات و حقوق اين سايت محفوظ ميباشد

Currently : visitors online.
Powered by:
Online Count.
Seven days report